آرامبخش دل داغديدگان (ترجمه مُسكّن الفؤاد شهيد ثاني) - جناتي، حسين - الصفحة ١٦١ - ١ - داستان زن ابو طلحه انصارى
علاقه هر دو بود، ابو طلحه پسر را سخت دوست مىداشت، پسر بيمار شد، بيماريش شدت يافت، به مرحلهاى رسيد كه ام سليم دانست كه كار پسر تمام است.
ام سليم براى اين كه شوهرش در مرگ فرزندش بيتابى نكند او را به بهانهاى به خدمت رسول اكرم ٦ فرستاد و پس از چند لحظه طفل جان به جان آفرين تسليم كرد.
ام سليم جنازه بچه را در پارچهاى پيچيد و در يك اطاق مخفى كرد، به همه اهل خانه سپرد كه حق نداريد ابو طلحه را از مرگ فرزند آگاه سازيد. سپس رفت و غذايى آماده كرد و خود را نيز آراست و خوشبو نمود. ساعتى بعد كه ابو طلحه آمد و وضع خانه را دگرگون يافت، پرسيد: بچه چه شد؟
ام سليم گفت: بچه آرام گرفت. ابو طلحه گرسنه بود، غذا خواست، ام سليم غذايى كه قبلا آماده كرده بود حاضر كرد و دو نفرى غذا خوردند و هم بستر شدند، ابو طلحه آرام گرفت، ام سليم گفت: مطلبى مىخواهم از تو بپرسم، گفت: بپرس گفت: آيا اگر به تو اطلاع دهم كه امانتى نزد ما بود و ما آن را به صاحبش رد كردهايم ناراحت مىشوى؟
ابو طلحه گفت: نه هرگز، ناراحتى ندارد، امانت مردم را بايد پس داد.
ام سليم گفت: سبحان اللَّه، بايد به تو بگويم كه خداوند فرزند ما را كه امانت او بود از ما گرفت و برد.