رسول خدا راست گفت - المطيري، علي؛ مترجم کاظم حاتمي طبري - الصفحة ٨٠ - سگهاى حَوأب
بر قبضه شمشير به دفاع از همين مرد برخاستى دير زمانى نمىگذرد؛ آن روز كه مىگفتى: هيچكس در امر خلافت شايستهتر و سزاوارتر از او نيست؛ و پيرو همين سخن، از بيعت با ابوبكر خوددارى كردى. عملِ آن روز كجا و سخنِ امروز كجا؟
زبير به آنها گفت: برويد و با طلحه ديدار كنيد.
آنها به نزد طلحه رفتند و او را خشن و تندخو يافتند كه به شدت در صدد دامن زدن به فتنه و افروختن آتش جنگ بود؛ لذا به نزد ابن حنيف باز گشته و گفتند: اى پسر حنيف، برخيز و آماده نبرد شو كه مورد حمله قرار گرفتهاى پس با صبر و استقامت در برابر اين گروه بجنگ، زره پوشيده و دامن همت بر كمر زن.
ابن حنيف گفت: سوگند به خداى حرمين چنين خواهم كرد و به منادى خود فرمان داد تا در ميان مردم فرياد كند: السلاح، السلاح؛ يعنى سلاح برداريد سلاح برداريد (فراخوان جنگ) و مردم دور او جمع شدند.[١]
راوى گويد: سپاه جمل جلو آمدند تا به «مربد» رسيدند. در اين هنگام مردى از بنى جَشم برخاست و خطاب به مردم بصره گفت: اى مردم، من فلانِ جشمى هستم. اين گروه كه اينك به سوى شما آمدهاند از روى
[١] - شرح نهج البلاغه ٩/ ٣١٣ و در جلد ٥ العقد الفريد از صفحه ى ٦٣ تا ٧٩ نيز بخشى از ماجراى جنگ جمل را آورده است.