رسول خدا راست گفت - المطيري، علي؛ مترجم کاظم حاتمي طبري - الصفحة ١٨٧ - سخن پيامبر دربار عمار
داشت برايش آوردند و عمار با شعرى كه خواند درستى سخن حذيفه را آشكار ساخت:
امروز دوستان را مىبينم* محمد و اصحاب او را.[١]
پس از شهادت عمار، عبدالله پسر عمرو عاص به پدرش گفت: آيا اين مرد را در چنين روزى كشتيد در حالى كه پيامبر در باره او چنان سخنى را گفته است؟ عمرو گفت: پيامبر در باره او چه گفته؟ پسرش گفت: آيا با ما نبودى روزى كه مسجد پيامبر را مىساختيم كه همه يك سنگ يك سنگ و يك خشت يك خشت براى مسجد حمل مىكردند و عمار سنگها و خشتها را دوتا دوتا مىآورد و از شدت خستگى از هوش رفت؛ آنگاه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله بالاى سرش رفت و در حالى كه خاك از چهره او مىزدود فرمود:
وَيحكَ يا بْنَ سُمَيه، النّاسُ يتقِلُونَ حَجَراً حَجَراً وَ لِبْنً لِبْنً وَ أنْتَ تُنْقِلُ حَجَرَين حَجَرَين وَ لِبْنَتَين لِبْنَتَين رَغْبً مِنْكَ فِي اْلأجْرِ وَ أنْتَ وَيحَكَ مَعَ ذَلِكَ تَقْتُلُكَ الفِئُ الْبَاغِيه.
واى، اى پسر سميه، سنگ و خشت را دوتا دوتا حمل مىكنى در حالى كه مردم آنها را يكى يكى مىآورند، تو اين عمل را در اشتياق به اجر و پاداش خداوندى انجام مىدهى اما واى كه در عين حال، گروهى طغيانگر تو را خواهند كشت.
[١] -
|
اليوم ألقِى الأحِبَ |
محمّداً و حزبَه- |
|
تاريخ طبرى ١/ ٣٣١٧.