رسول خدا راست گفت - المطيري، علي؛ مترجم کاظم حاتمي طبري - الصفحة ٢٥٨ - شجره ملعونه
ابن ابىالحديد مىنويسد: معاويه پسرش يزيد را بر شنيدن غنا و علاقه به خوانندگان و نوازندگان سرزنش و ملامت كرد و گفت: تو با اين كار، شخصيت خود را پايين مىآورى. يزيد گفت: به زبان خودم با تو سخن بگويم؟ گفت: به زبان خودت سخن بگو، زبان ابوسفيان پسر حرب و هند دختر عتبه را نيز به كمك بگير. يزيد گفت: به خدا سوگند، عمرو بن العاص براى من نقل كرد و پسرش عبدالله را نيز شاهد بر صداقت سخنش گرفت كه:
ابوسفيان بالاپوشهاى خود را از تن به در مىكرد و به عنوان خلعت و جايزه به مغنّيان مىداد و نيز گفته كه روزى دو كنيز از عبدالله بن جدعان چنان آوازى سر داده و او را به شوق آورند كه لباسهاى خود را يكى يكى در آورده و به آنها مىبخشيد تا لخت مادرزاد شد. وى همچنين به همراه عفّان بن ابى العاص گاه كنيزى از عاص بن وائل را بر گردن خود سوار كرده و در ابطح مىگرداندند و تمام قريش اين كنيز را يك بار بر دوش پدرت و بار ديگر بر دوش عفان مشاهده مىكردند. حال اى پدر، چه عملى را بر من ناپسند مىدانى؟!
معاويه گفت: ساكت شو كه خدا رويت را زشت گرداند، به خدا كه هيچ كس اين مطالب را به پدر تو ملحق نكرده، مگر خواسته تو را بفريبد و رسوا كند. در حالى كه ابوسفيان بسيار بردبار، داراى نظرى بيدار، دور از