تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٣٢٣ - سوره الكهف(١٨) آيات ١ تا ٩
نميتوانست كه نام عيسى برد پس گرد آن شهر ميگشت هيچكس را نميشناخت و رسم و آئين شهر همه بر خلاف گذشته بود و با خود گفت همانا من اينشهر را غلط كردم يا خواب مىبينم موجب اينحال نميدانم كه چيست از مردى پرسيد كه اين شهر را چه نام است گفت افسوس بدانست كه شهر همانست و مردمان شهر همان نيستند آخر درمى چند كه داشت بيرون آورد و بيكى داد تا از وى طعامى خرد وى در آن نگاه كرد درهمى يافت بر شكل پاى شتر و مهر طغيانوس بر آن نهاده سيصد سال قبل از آن زده بودند وى چون آن درهم را بديد و آن مرد را غريب و مجهول يافت وى را گفت اين درم را از كجا آورده گفت تو را باين چه كار است زر بستان و طعام بمن ده آن مرد آن درهم را بديگرى داد و دست بدست رفت تا منتشر شد پس مردمان جمع شده او را بگرفتند و نزد حاكم شهر بردند و در آن شهر دو حاكم بودند وى تصور ميكرد كه او را نزد طغيانوس ميبرند بالضروره دل بر هلاكت نهاده خداى را ميخواند و ميگفت (يا رب السماء و الارض) بفرياد من رس كاش همه ياران با هم ميبوديم چه با هم شرط و عهد كرده بوديم كه حيات و ممات ما با هم باشد اين جبار مرا تنها خواهد كشت و ايشان را نخواهم ديد همه راه در اين انديشه بود چون او را نزد آن دو حاكم بردند آنها را بديد كه طغيانوس نيستند مطمئن گشت پس آن درهم را بهر دو حاكم نمودند گفتند اى جوان مرد راست بگو تا اين گنج از كجا يافته كه نقش اين درهم گواهى ميدهد كه تو گنج يافته تمليخا گفت و اللَّه من خبر از گنج ندارم و اين درم را از خانه پدر خود بيرون آوردهام گفتند تو كيستى و پدرت كيست وى نام خود و پدر خود بگفت و كس ندانست كه چه ميگويد ساعتى سوگند ميخورد و زمانى خاموش ميشد بعضى گفتند كه ديوانه است و برخى ديگر وى را ابله ميگفتند جمعى ميگفتند كه طرار است يكى از آن دو حاكم بانك بر وى زد كه ميخواهى كه بعيارى اين كار را از پيش برى و گنج تنها بردارى و بخورى اگر اقرار كردى رستى و اگر نه بشكنجه و عذاب آن را از تو بستانم سيصد و نه سالست كه اين درم زدهاند و خزاين اينشهر بدست ما است و ما از اين ضرب يك دينار نداريم تمليخا گفت بحق آن خدايى كه او را ميپرستيد بگوئيد طغيانوس كجاست گفتند ما در روى زمين پادشاهى طغيانوس نداريم از زمان طغيانوس تا كنون سيصد و نه سالست تمليخا گفت شما با من راست نميگوئيد اما بدانيد كه ما چند يار بوديم پادشاه اين شهر بر ما ستم ميكرد و از دين مسيح ما را منع مىكرد و ما ديروز از او بگريختيم و شب در غار خفتيم و من امروز آمدهام بشهر كه بجهت ايشان طعام بخرم شما مرا تهمت نهادهايد و مىگوييد من گنج يافتهام اگر باور نميكنيد بيائيد تا غار بشما بنمايم چون اربوس حاكم اين سخن بشنيد گفت همانا اينمرد راست ميگويد و اين آيتى است از حق تعالى پس هر دو حاكم برخواستند و همه اهل شهر با ايشان بيرون آمدند