تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٣٢٢ - سوره الكهف(١٨) آيات ١ تا ٩
كه طغيانوس مراجعت كرده است و در تجسس و تفحص احوال ايشانست تمليخا باز آمد و ايشان را از آن خبر داد مضطرب گشتند پس طعام چاشت بخوردند و بعبادت مشغول شدند و بر خدا توكل كردند چون همه سر بسجده نهادند حقتعالى خواب بر ايشان غالب گردانيد تا سيصد و نه سال بخفتند چون طغيانوس ايشان را طلبيده نيافت پدران ايشان را بگرفت و احوال ايشان پرسيد گفتند مالهاى ما را برداشتند و برفتند و ندانيم كه كجا شدند كسانى كه ايشان را ديدهاند مىگويند ايشان در غارىاند كه در كوه بنجلوس است طغيانوس با لشگر متوجه آن كوه شد چون بدر غار رسيدند هيچكس را زهره آن نبود كه باندرون غار رود پس گفتند اى ملك تو را غير از كشتن با ايشان چه كار است در غار را محكم مسدود ساز تا ايشان بگرسنگى و تشنگى بميرند طغيانوس بفرمود تا در غار را بر آوردند و در لشگر طغيانوس دو مرد مؤمن بودند نامهاى و نسبهاى ايشان را بر لوحى از ارزير نوشتند و در بناى آن سد وضع كردند تا باشد كه وقتى كسى اين سد بشكافد و از احوال ايشان خبر دهد و مردمان را از آن عبرتى باشد و آن سد چنان بود تا طغيانوس هلاك شد و چند قرن بر اين بگذشت و در آن شهر پادشاهى مؤمن و صالح پديد آمد نام او تندروس و مردمان در زمان او بعضى مؤمن بودند و بعضى كافر و او ايشان را بخدا دعوت ميكرد و ببعث و نشور ميترسانيد ايشان ميگفتند ما هِيَ إِلَّا حَياتُنَا الدُّنْيا نَمُوتُ وَ نَحْيا ما حيات و ممات دنيا همين دانيم كه در دنيا است و بس و پس از اين حيات دنيا حيات ديگر نميدانيم آن پادشاه با حقتعالى مناجات كرد تا حق سبحانه آيتى بديشان نمايد كه دلالت كند بر حقيت بعث و نشور حقتعالى در دل يكى از مردمان آن شهر افكند نام او الياس تا سد غار را بشكافد و آن را خطيره گوسفندان كند پس در آن غار را بشكافت جماعتى را ديد آنجا خفته و سگى بر در غار خسبيده چون خواست كه در اندرون غار رود سك بر خواست و روى بوى نهاد وى از اينحال ترسان و هراسان شده برگشت و چون سد آن باب مفتوح گشت حقتعالى ايشان را از خواب بيدار ساخت ايشان باز نشستند بر يكديگر سلام كردند و چنان پنداشتند كه يك روز يا بعضى از روز خوابيدهاند وهب بن منبه روايت كرده كه چون ايشان از خواب بيدار شدند خود را بر همان صورت و هيئات يافتند كه خفته بودند تغيير نيافته و جامها كهنه نشده پنداشتند كه در عهد طغيانوساند نماز بگذاردند و تمليخا را كه صاحب طعام بود گفتند برو و براى ما طعامى بيار و نيكو بنگر كه اين طاغى طلب ما ميكند تمليخا درمى چند برداشت و از كوه بزير آمده تا در شهر رود آن روز همه علامات بر خلاف آن ديد كه ديروز گذشته بود و ترسان و لرزان از خوف طغيانوس در شهر آمد مردمان را ديد كه همه بر دين عيسىاند و نام وى را ميبرند و بر او صلوات ميفرستند تعجب وى بيشتر شده متحير فرو مانده و با خود گفت من دوش از اين شهر بيرون رفتم هيچكس