تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٣٢١ - سوره الكهف(١٨) آيات ١ تا ٩
مىيافت و هر كه تمرد ميكرد ميكشت پس بالضروره بعضى مردمان فرار كردند و بقيه كه ماندند پنهان شدند و هر كدام را كه ميديد مىكشت اهل توحيد ملتجى بخدا شدند و بتضرع و زارى مشغول گشتند و در عبادت او سبحانه افزودند و دست نياز بدرگاه بىنياز برداشته بتضرع تمام گفتند رَبُّنا رَبُّ السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ لَنْ نَدْعُوَا الخ پس شش جوان نو رسيده خدا پرست از بزرگ زادگان شهر از شهر بيرون آمدند و بنمازگاهى كه داشتند آمده بتضرع و عبادت مشغول گشتند و ميگفتند بار خدايا شر اين طاغى را از ما كفايت كن جمعى از گماشتگان طغيانوس بر قصه ايشان مطلع شده وى را خبر داند و كسى را فرستاده ايشان را حاضر كرده با جامهاى عبادت و رويهاى خاك آلوده از كثرت سجود و چشمها پر آب شده طغيانوس ايشان را تهديد كرد كه شما مخيريد اگر خواهيد بدين من در آئيد و اگر نه بكشتن من رضا دهيد ايشان را مهترى بود نام او مكشلينا گفت ما جز خداى را نپرستيم كه آفريننده آسمان و زمينست باقى تو ميدانى طغيانوس بفرمود تا جامهاى ايشان را بكشيدند و جامهاى ديگر در ايشان پوشانيدند و گفت شما جوانانيد و خوردسال روزى چند شما را مهلت دادم تا در كار خود انديشه كنيد و با دين من در آئيد و اگر نه كشتن شما آنست پس از آن شهر بيرون آمد ايشان بعد از رفتن او با يكديگر گفتند تدبير آنست كه ما زادى و توشه برگيريم و از دست اين ظالم بجهيم تا بعد از معاودت بما ضررى نرساند پس هر يك از خانه پدر قدرى مال جهت زاد برداشتند و از شهر بيرون شدند و بر در آن شهر كوهى بود كه آن را بنجلوس گفتندى و در آن كوه غارى بود در اندرون آن رفتند و بمناجات و انواع طاعات مشغول شدند كعب الاحبار روايت كرده كه در راه سگى در دنبال ايشان افتاد و چندان كه او را ميزدند و مىراندند باز نميگشت تا آنكه بآواز آمد و گفت اى ياران چرا مرا ميزنيد من دوستان خداى را دوست مىدارم چون بخسبيد من شما را پاسبانى كنم ايشان سگ را با خود بردند از ابن عباس روايت كردهاند كه گفت در راه شبانى ديدند با سگى شبان احوال ايشان معلوم كرده گفت من نيز يار شماام پس با ايشان برفت و سگ نيز با وى روان شد گفتند سگ را از خود دور كن گفت اين سگ ديرگاه است كه با من مىباشد مروت مقتضى آنست كه من او را از خود دور نكنم شما او را زجر كنيد و باز داريد ايشان هر چند سعى كردند و او را زدند از ايشان جدا نشد و بسخن آمده گفت چرا مرا ميزنيد من باين جفا از شما جدا نشوم پس او را با خود ببردند تا بكوه رسيدند شبان گفت من در اين كوه غارى ميدانم كه در آنجا پناه ميتوان گرفت پس باتفاق با يكديگر روى بدان غار نهادند و در اندرون او در آمدند و سك بر در غار بخسبيد ايشان در غار بعبادت مشغول شدند و نفقه ايشان در دست تمليخا بود هر روز به شهر رفتى و آنچه ما يحتاج ايشان بودى آوردى تا روزى خبر در بازار افتاد