تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٢٥٧ - سوره الإسراء(١٧) آيات ١ تا ٩
كرده متوجه شام شد و آن مملكت را با سهل وجهى گشوده قتل و غارت كرد و خزاين و دفاين ايشان را از منازل ايشان بيرون آورد كما قال جل ذكره فَجاسُوا خِلالَ الدِّيارِ و در آن وقت كه بشام متوجه شده بود ملك صيحون در گذشت و اركان دولت قرار بر اين دادند كه توقف بايد كه لشگر از شام باز گردند و وجوه و اعيان مملكت كه در ميان لشگراند مراجعت كنند هر كه را صلاح دانند پادشاه گردانند و چون بخت نصر بازگشت با غنايم بسيار وى را پادشاه عصر خود ساختند و سدى باسانيد خود روايت كرده كه در بنى اسرائيل مردى بود كه خواب وى راست بود در واقعه ديد كه هلاك بنى اسرائيل و خرابى بيت- المقدس بدست يتيمى خواهد بود از اهل بابل كه وى را بخت نصر گويند وى برخواست و ببابل آمد و آن پسر يتيم را طلبكرد وى را بخانه مادرش راه نمودند برفت و آنجا فرود آمد و با مادرش گفت كه پسرت بخت نصر كجا است گفت بهيزم رفته است بعد از ساعتى پيدا شد و پشته هيزم بر دوش بسته آن را بسه درم بآن بنى اسرائيلى فروخت و گفت براى من يك درم طعام بخر و درهمى شراب و درهمى ديگر نان پس بخت نصر نان و شراب و طعام بخورد روز دوم و سوم نيز بهمين طريقه با او سلوك نمود بنى اسرائيلى گفت امروز سه روز است كه در سراى تو براى تو خدمتكارى ميكنم مرا بر تو حقى واجب شده و خواهش من آنست كه حاجت مرا روا كنى گفت چيست جواب داد كه براى من خط امانى بنويس كه چون پادشاه شوى من از تو ايمن باشم و ضررى از تو بمن نرسد گفت اينچه سخن است با من سخريه ميكنى گفت نه بلكه اين را از سر حقيقت ميگويم و بسيار الحاح كرد مادرش گفت چه زيان بتو دارد خطى باين مضمون بنويس و باو ده تا مدعاى او حاصل شود پس بخت نصر باين مضمون خطى باو داد آن مرد وى را خلعتى داد و عطائى نيكو باو كرامت كرده در آن وقت پادشاه بنى اسرائيل يحيى بن ذكريا را عزيز داشتى و بىمشورت و فتواى او كارى نكردى زن وى دخترى داشت از شوهر ديگر و آن زن پير شده بود و ميخواست تا زن جوان بخواهد آن زن گفت دختر من صاحب جمال است وى را بعقد خود در آور گفت اين را از يحيى استفتا كنم اگر رخصت بدهد و گويد حلالست او را عقد كنم چون بيحيى عرض كرد جواب داد كه در شرع بر تو حرامست زن از يحيى خشم گرفت و بگذاشت تا پادشاه مست شد دختر را آراسته در حضور او بجلوه در آورد و پادشاه در عالم مستى ميل او كرد و دختر بتعليم مادر امتناع كرد و گفت تا حاجت من روا نكنى خود را بتو تسليم نكنم گفت حاجت تو چيست گفت سر يحيى بن ذكريا را در طشتى نهاده نزد من آرى پادشاه گفت ويحك حاجتى ديگر طلب كن گفت مرا حاجتى ديگر نيست جز اين و چون مبالغه از حد گذرانيد پادشاه راضى شد حكم كرد تا سر يحيى را در طشتى بريدند و آن را نزد دختر آوردند آن سر بزبان فصيح گفت (لا تحل لك هذه) اين زن تو را حلال نيست و خون در آن طشت