تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٢٥٥ - سوره الإسراء(١٧) آيات ١ تا ٩
خواهيم وى قصد كرد كه ايشان را بكشد حق تعالى بپيغمبر وحى كرد كه وى را بگوى كه سنجاريب را با اين پنج كس رها كند تا ببابل روند و مردمان را اخبار كنند از آنچه حقتعالى با ايشان كرد ملك ايشان را ببابل فرستاد ايشان ببابل رفته عقلاى روزگار خود را از آن خبر دادند ايشان گفتند نه ما شما را گفتيم كه بآنصوب مرويد كه هيچ كس با خداى بنى اسرائيل برنيايد پس سنجاريب در اندك زمانى گذشت بخت نصر كه پسر زاده او بود خليفه خود گردانيد و هفت سال بخت نصر در آنجا مقام كرد صديقه كه ملك بنى اسرائيل بود وفات يافت احوال بنى اسرائيل هرج و مرج شد و براى پادشاهى و مملكتدارى خونها ريختند و دست تعدى و ظلم دراز كردند هر چند شعياى پيغمبر ايشان را پند داده فايده نكرد چون پيوسته شعيا زجر ايشان ميكرد و ايشان را از مشتهيات نفس و مدعيات هو امنع ميكرد ايشان متنبه نشده قصد قتل او كردند شعيا از ميان ايشان فرار كرد و در ميان درختى پنهان شد و آن درخت بهم بر آمد شيطان ايشان را باو راه نمونى كرد ايشان اره بياوردند و باره وى را در ميان درخت بدونيم كردند حقتعالى در پس او خضر را بايشان مبعوث ساخت و نام او ارميا بود وى را براى آن خضر خواندندى كه هر جا بنشستى زمين بگياه سبز گشتى القصه وى در ميان ايشان آمده بدعوت و وعظ و تبليغ رسالت و تجديد احكام تورية مشغول شد متنبه نشدند و در عهد او بخت نصر بر ايشان مسلط شده چندان از ايشان بكشت كه آسيا را بخون ايشان بگردانيد و اين عقوبت ثانيه بود و خضر بگريخت و در بيابانى كه قدم آدمى بآنجا نميرسيد ملتجى شد بخت نصر چون ولايت شام بگرفت و بنى اسرائيل بكشت بفرمود تا بيت القدس را خراب كردند و لشكر را گفت كه هر يك سپرى از خاك پر كرده بر بيت المقدس انداختند تا اثر آن ناپديد شد و كوهى خاك گشت و بروايت سعيد بن جبير قصه بخت نصر بر اينوجه است كه مردى بود صالح در بنى اسرائيل كه تورية ميخواند چون باين آيه رسيد كه حقتعالى در قرآن از آن خبر ميدهد كه فَإِذا جاءَ وَعْدُ أُولاهُما الخ بگريست و تورية را بر هم نهاد و گفت بار خدايا اين مرد را كه عقوبة بنى اسرائيل در دست او است بمن نما در شب واقعه ديد كه شخصى باو گفت آن مرد را كه ميجويى درويش و ضعيف الحال است در بابل او را بخت نصر ميگويند و اين مرد اسرائيلى توانگر بود و مال بسيار داشت و خدم بى شمار ببابل رفت و در منزلى فرود آمد و درويشان آن شهر را ميخواند و بايشان نيكويى ميكرد روزى بپرسيد كه در اينشهر هيچ درويشى مانده كه اينجا نيامده و از من عطيه نگرفته گفتند آرى درويشى است كه او را بخت نصر ميگويند و از غايت رنجورى و ناتوانى قوة آن ندارد كه اينجا آيد وى برخواست و با ملازمان خود متوجه خانه بخت نصر شد و او را بديد و بپرسيد كه نام تو چيست گفت بخت نصر غلامان را امر كرد تا وى را برداشتند و بخانه او بردند وى تعهد حال او كرد تا صحت يافت و وى را جامه خوب داد و رعايت بسيار