تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٢٥٤ - سوره الإسراء(١٧) آيات ١ تا ٩
مدت صد سال بر طريقه استقامت بايستادند و بار ديگر بر سر معصيت رفتند حقتعالى پادشاهى را بر ايشان مسلط گردانيد نام او انطيانوش پس با لشگر تمام بصوب بيت المقدس متوجه شده بر بنى اسرائيل غالب شد و بيت المقدس را بسوخت و بعضى از بنى اسرائيل را بكشت و برخى را اسير كرد و بروايت محمد اسحاق چون معاصى و احداث بنى اسرائيل بسيار شد حقتعالى پيغمبران را فرستاد تا ايشان را انذار كنند و تجديد احكام تورية نمايند تا چون عذاب بر ايشان نازل شود عذرى نداشته باشند و اول بليه كه بجهة خيانات و معاصى بايشان رسيد آن بود كه پادشاهى صديقه نام از اولاد سليمان (ع) بر ايشان پادشاه شد و در روزگار او حقتعالى شعيا را بر پيغمبرى فرستاد وى بيامد و بنى اسرائيل را موعظه فرمود و ايشان را بآمدن عيسى و محمد (ص) بشارت داد پادشاه را مژده داد كه عنقريب مردى مبعوث شود كه بر درازگوش سوار شود و از پس او مردى ديگر مبعوث گردد كه بر شتر نشيند و جميع اديان باطله را در هم شكند وصيت دين اسلام را بهمه عالم رساند و چون صديقه را وفات نزديك رسيد سنجاريب كه ملك بابل بود با سه هزار مرد گرداگرد بيت المقدس فرو گرفت و صديقه را بيمارى دست داده بود و بجهت قرحهاى كه بر عضو او واقع شده بود ضعيف و نحيف گشته چون بر قصه سنجاريب اطلاع يافته دلتنگ شد شعيا نزد وى آمد و گفت اى ملك در كار سنجاريب چه تدبير كرده گفت من بيمارم و در اين باب تدبيرى نميدانم در اينسخن بودند كه شعيا را وحى رسيد كه پادشاه را بگو كه وصيت كن و خليفه براى خود نصب كن كه اهليت پادشاهى داشته باشد چون پادشاه اين شنيد روى بقبله آورد و بسيار بگريست و تضرع و زارى كرد و به نيت خالص خداى را بخواند وحى آمد بشعيا كه صديقه را بگوى كه دعاى تو را اجابت كردم و اجل تو را پانزده سال مؤخر ساختم و تو را و لشگر تو را از سنجاريب برهانيدم شعيا بيامد و صديقه را اين مژده داد فى الحال تن درست شد و شكر خداى بتقديم رسانيد و شعيا را گفت كه از حقتعالى در خواه تا باين پادشاه ظالم چه چاره كنم حقتعالى فرمود كه من شر او را كفايت كردم فردا كه برخيزيد لشگر او همه مرده باشند مگر سنجاريب با پنج كس كه زنده بمانند چون روز ديگر شد پادشاه بلشگرگاه سنجاريب آمده هيچكس را زنده نديد و نيافت بفرمود تا سنجاريب را طلب كردند وى را با پنج كس در ميان مردگان يافتند ايشان را بگرفتند يكى از آن پنج كس بخت نصر بود ايشان را مقيد كرد و بعد از اين خدا را سجده كرد و از بامداد تا نماز ديگر در آن سجده بود آن گاه سر بر آورد و امراء خود را فرمود كه اين اسيران با اين پادشاه در شهرها بگردانند و منادى كنيد كه اين جزاء آن كس است كه بر خدا دليرى كند ايشان را هفتاد روز بگردانيدند و هر روز هر يكى را دو نان جوين ميدادند سنجاريب كس فرستاد كه اى ملك كشته شدن از اين آسانتر است بفرما تا ما را بكشند كه ما اين زندگانى را نمى