تفسير منهج الصادقين فى الزام المخالفين - كاشانى، ملا فتح الله - الصفحة ٢٥ - سوره يوسف(١٢) آيات ٢٠ تا ٢٩
درمهاى خود را بشمرد هفده عدد بود و گويند بيست و دو يا بيست عدد هر برادرى دو عدد برداشتند و يا چهل درهم و گفتند كه كمتر از ده درهم بود از ابو عبد اللَّه (ع) مرويست كه هيجده درهم بود و در وسيط آورده كه يهودا هيچ نگرفت القصه مالك يوسف را بخريد وَ كانُوا و بودند برادران فِيهِ در يوسف مِنَ الزَّاهِدِينَ از بىرغبتان از آن درهم از غايت قلت و يا نميخواستند كه يوسف با ايشان باشد و يا كاروانيان در خريدن او بىرغبت بودند بجهت گريختن و نافرمانى و در خبر آمده كه روزى يوسف در آينه نگاه كرده جمال خود را بديد از آن تعجب كرده و با خود گفت اگر من بنده بودمى بهاى من از عدو حصر متجاوز بودى پس حقتعالى بر سبيل امتحان ثمن بخس را باو نمود ابو حمزه ثمالى در تفسير خود آورده كه چون مالك يوسف را بخريد در جميع سفر انواع خير باو ميرسيد تا آنكه در مصر او را بفروخت آن خير و بركت از او مفقود شد او بدانست كه از بركات يوسف بوده پس نزد او آمد و گفت من انت تو چه كسى گفت
انا بن يعقوب بن اسحاق بن ابراهيم
مالك او را در بر گرفت و بسيار بگريست و مالك مردى عاقر بود هرگز او را فرزندى نميشد از يوسف التماس كرد كه دعا كند تا حقتعالى او را فرزندى دهد يوسف دعا كرد حقتعالى دوازده پسر باو داد هر بطنى دو پسر القصه بعد از آنكه مالك يوسف را بخريد بياران خود گفت كه غل و زنجير حاضر كنيد چون يوسف را چشم بر غل و زنجير افتاد فغان بر داشت مالك گفت اى غلام اضطراب مكن كه بندگان گريزپاى را از ذل غل و تشويش زنجير چاره نيست يوسف فرمود كه من نه از غل و زنجير بفغان آمدهام بلكه از آن حال ياد كردم كه ملك تعالى زبانيه دوزخ را فرمايد كه بگيريد اين بنده عاصى را و غل بر گردن او نهيد كه گردن از طوق خدمت ما پيچيده است پايش در زنجير كشيد كه قدم از دايره فرمان ما بيرون نهاده است مالك از گفتار او متحير شد آهسته بدو گفت اى غلام من ترا در نظر خواجگان تو بند ميكنم دل خوشدار كه چون ايشان بروند و از اين منزل كوچ كنم بند از پاى و غل از گردن تو بردارم پس در حضور برادران
|
ز آهن بند بر سيمش نهادند |
بگردن طوق تسليمش نهادند |
|