درسهای اسفار ط-صدرا - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٩٥
همان مراتب سرعت و بطو است، نسبت جنس به فصل است ، یعنی متحد با مراتب است، نه نسبت موضوع به عرض. بنابراین حرکت را مستقل از مراتبش نمیتوان در نظر گرفت.
پس هر حرکتی با درجهای از شدت، که به اعتباری اسمش سرعت است و به اعتبار دیگر بطو ، متحد است.
بعد ایشان فرمود: حرکت در ذات خودش هیچ تحدّدی ندارد. وقتی فاعل و قابل اقتضای حرکت کنند، بنا بر آنچه گفتیم، اقتضای حرکت مطلق امکان ندارد، بلکه باید حرکتِ در مرتبهای خاص باشد. این تحدّد، یعنی اینکه این مرتبه باشد نه آن مرتبه، محدِّد میخواهد. آنوقت حرف خواجه این است که فاعل چه طبیعت باشد چه قوه قاسره[١] ، یعنی چه شئ از درون خودش حرکت کند و چه یک شئ بیرونی آن را حرکت دهد، نمیتواند ملاک حد خاص از سرعت باشد[٢] . ذات حرکت هم که هیچ تعینی ندارد؛ ذات حرکت همان جنس است که فی حد ذاته هیچ تعین خاصی ندارد و به تبع فصلش موجود میشود؛ ذات حرکت ، مقتضاست نه مقتضی.
اما قابل[٣] ؛ حرف خواجه این است که قابل بما هو قابل هم ممّا لایقع به التفاوت است.
پس در باب حرکت همیشه یک امر بیرونی و خارج از فاعل و قابل باید وجود داشته باشد تا حرکت را متعین به تعین خاص کند ؛ یعنی مرتبه خاص از سرعت، مولود تقابل فاعل و ]مانع[ است.
یکی از اشکالاتی که ما مطرح کردیم
از جمله حرفهایی که ما زدیم این بود[٤] که اگر آن مقدمات را بپذیریم[٥] ، حد اکثر چیزی که با حرف خواجه ثابت میشود این است که هیچ حرکتی بدون معاوق محقق نمیشود. ولی
[١] . گفتيم فاعلی كه نفس باشد از اين بحث خارج است.
[٢] . خواجه گفت: الطبيعة لايتصوّر فيها من حيث ذاتها تفاوت، و القاسر لايقع بسببه تفاوت.
[٣] . يعنی همان جسمی كه حركت را قبول میكند.
[٤] . برخلاف آنچه كه حاجی میفرمايد؛ چون حاجی برهان تناسب را كافی میداند ولی ما كافینمیدانيم.
[٥] . ما بايد روی اين مقدمات كار و فكر كنيم.