گستره شريعت - خسروپناه، عبدالحسین - الصفحة ١٩٠ - پيوند دين و دنيا
در مغرب زمين است، ولي شايد علت انحصاري نباشد؛ زيرا هيچ گاه نميتوان براي مسائل اجتماعي تنها يک عامل در نظر گرفت، ولي به هر حال ديني که متون مقدس مسيحيان معرفي ميکند، از حوزهي سياست و مسائل اجتماعي به دور است.
در سطور سابق به پارهاي از عبارات پيشوايان به عنوان يکي از زمينههاي پيدايش سکولاريسم استناد کرديم. بعدها در غرب خداي واجب الوجود و خالق جهان هستي و دين فردي و شخصي و به عبارت ديگر، خداي در حاشيه و دين منهاي شريعت و قوانين اجتماعي مطرح گرديد؛ زيرا خداي در متن و دين اجتماعي تا حدودي با اهداف و مباني ليبراليسم و سکولاريسم تزاحم داشت.
بنابراين، اگر از منظر درون و بيرون دين به اين مقوله بنگريم، مييابيم که دين اسلام کاملاً با مسيحيت متفاوت و قياس آن دو، قياس معالفارق است؛ زيرا:
اولاً، معارف اسلام و قرآن فهمپذيرند، در حالي که معارف مسيحيت رازآلود و فهمناپذير، بل خردستيزند؛
ثانياً، شواهد و سندهاي قطعي تاريخي قرآن را کلام خدا معرفي ميکند، به گونهاي که ترديد در آن به معناي بياعتبار ساختن علم تاريخ است؛ ولي متون مقدس مسيحيان حتي به عقيدهي خودشان، نه تنها به خدا استناد ندارد، بلکه استناد تاريخي آنها به لوقا، متي، مرقس و يوحنا نيز مورد ترديد است؛
ثالثاً، وجود تناقضهاي متعدد در آثار نويسندگان کتاب مقدس، مصونيت آن کتاب را از خطا و لغزش از بين ميبرد؛
رابعاً، وجود تعارضهاي آشکار و حلناشدني فقرات کتاب مقدس با دستاوردهاي علوم نوين نيز منشا بياعتبار ساختن آن شد،ب به همين دليل گرايشهاي کاتوليکي کوشيدند تا دست و پا شکسته به دفاع سختي از دين بپردازند، يا افرادي هم چون لوتر و کالون و ساير متفکران پروتستانيسم به محدوديت ديني دست زدند و يا مکاتبي همچون دئيسم به خداي منهاي دين و شريعت و يا افرادي مانند مارکس و فويرباخ به انکار کلي دين و خدا و هاکسلي و داروين به شکاکيت روي آوردند؛ بنابراين روشنفکران سرزمين ايران که به تبعيت از والتر استيس، شلاير ماخر، کالون، مارکس و لوتر به دين حيرتآور، محدوديت دين در حد تجربهي ديني، نفي ايدئولوژي ديني، انحصاري کردن دين در