گستره شريعت - خسروپناه، عبدالحسین - الصفحة ٢٨٦ - ٢-٢-٦ انسانشناسي در نهجالبلاغه
آن باقي خواهيد ماند.
٦. بهاي جان انسان به ازاي بهشت الا حر يدع هذه اللماظه لاهلها انه ليس لانفسکم ثمن الا الجنه فلا تبيعوها الا بها [١]؛ آيا آزادمردي وجود ندارد که اين تهماندهي دنيا را به اهلش واگذارد؟ بدانيد جان شما بهايي جز بهشت ندارد؛ به کمتر ازآن جان را نفروشيد.
٧. فلسفهي آفرينش انسان اقنع من نفسي بان يقال: هذا امير المومنين ولا اشارکهم في مکاره الدهر او اکون اسوه لهم في جشوبه العيش فما خلقت ليشغلني اکل الطيبات، کالبهيمه المربوطه همها علفها او المرسله شغلها تقممها تکترش من اعلافها و تکهو عما يرادبها او اترک سدي او اهمل عابثاً او اجر حبل الضلاله [٢] آيا به همين ميتوانم بسنده کنم که امير مومنانم بخوانند، در حالي که عملاً در سختيهاي زندگيشان شرکتي نداشته باشم، يا در شدايد زندگي الگويشان نباشم؟ فلسفهي آفرينش من نه اين است که خوردن غذاهاي خوب و لذيذ مشغولم بدارد؛ چونان حيوانِ به آخور بستهاي که تنها انديشهاش علف او است، يا چهارپايان رها شده در چراگاه که تنها کارشان نشخوار کردن است، گياهان دشت را نشخوار ميکنند، غافل از آن که در پروار کردنشان دامداران را هدف است؛ و نه اين که بيهدف رها شوم و عمر را به پوچي و بيهودگي بگذرانم يا به ريسمان گمراهي گردن سپارم.
٨. کيفيت پيدايش انسان ثم جمع سبحانه من حزن الارض و سهلها و عذبها و سنجها تربه سنها بالماء حتي خلصت و لاطها بالبله حتي لزبت فجبل منها صوره ذات احناء و وضول و اعضاء و فصول اجمدها حتي استمسکت و اصلدها حتي صلصلت لوقت معدود و امد معلوم ثم نفخ فيها من روحه فتمثلت انساناً ذا اذاهان يجليها و فکر يتصرف بها و جوارح يختدمها ادوات يقبلها و معرفه يفرق بها بين الحق و الباطل و الاذواق و المشام و الالوان و الاجناس [٣]؛ سپس خداوند سبحان خاکهايي از بخشهاي هموار و ناهموار و حاصلخيز و شورهزار زمين فراهم آورد و آن همه را با آب درآميخت تا پالوده شد و هيات گل چسبان يافت؛ سپس از آن گل چسبان، صورتي بيافريد با اندامها و عضوها و مفصلهايي ويژه،
[١] همان، کلمات قصار ٤٥٦
[٢] نهج البلاغه، کلام ٤٥
[٣] همان، خطبه ١، خلق آدم (ع)