ترجمه مجمع البیان فی تفسیر القرآن (مترجم- بیستونی، محمد) - الشيخ الطبرسي - الصفحة ١٤٨ - داستان فتح خيبر
غير فرار لا يرجع حتى يفتح اللَّه على يديه
). يعنى: (فردا پرچم را تحويل كسى خواهم داد كه خدا و رسول را دوست داشته خدا و رسول نيز را دوست دارد، سخت يورش كنندهاى است كه فرار نخواهد كرد، و از جبهه باز نخواهد گشت مگر آنكه خداوند خيبر را بدست او فتح خواهد فرمود).
بخارى و مسلم از قتيبة بن سعيد روايت ميكنند كه يعقوب از عبد الرحمن اسكندرانى از ابى حازم براى ما نقل كردند كه سعد بن سهل براى من گفت رسول خدا ٦ روز خيبر فرمودند:
(لاعطين هذه الراية غدا رجلا يفتح اللَّه على يديه، يحب اللَّه و رسوله، و يحبه اللَّه و رسوله
). راوى گويد: مردم آن شب را خوابيدند در حالى كه همگى در هم مىلوليدند كه پيامبر فردا پرچم را بدوش كدامشان خواهد داد، همين كه صبح شد مردم همگى اطراف پيامبر اكرم ٦ جمع شدند در حالى كه هر كس انتظار داشت پيامبر پرچم را بدوش او خواهد داد، مردم كه جمع شدند حضرت فرمود على بن ابى طالب كجا است؟
گفتند: يا رسول اللَّه على از درد چشم مىنالد.
فرمودند: بفرستيد سراغش.
على را آوردند، حضرت از آب دهان مبارك خود بچشمان على (ع) ماليد و براى او دعا كرد، چشمان على (ع) طورى شفا يافت گويى كه اصلا دردى نداشته است، حضرت ٦ پرچم را بدست على (ع) داد، على (ع) گفت: يا رسول اللَّه من ميروم با آن ميجنگم تا هنگامى كه مانند ما اسلام بياورند، حضرت فرمود:
حركت كن ابتدا با ملايمت و مدارا هنگامى كه نزديك آنان رسيدى آنان را بسوى خدا دعوت كن، و به آنان خبر ده كه چه حقوقى از خدا بر آنان واجب است.