فقه اهل بیت علیهم السلام - فارسی - موسسه دائرة المعارف فقه اسلامی - الصفحة ٧٦ - نگاهى گذرا به مسئلهء اجتهاد محمد اسحاق فياض
توجه دارد كه ناقل، گاه ممكن است در نقل يا در شنيدن، خطا و اشتباه داشته باشد؛ گرچه قطع دارد كه راوى عمداً دروغ نمىگويد. در چنين حالتى، بناچار فهم حكم شرعى از نصوص دينى، نياز به قاعدهاى كلّى دارد؛ نظير: «حجّيت ظهور عرفى» اين نصوص. فهم اين نصوص ممكن نيست، مگر با تطبيق و اجراى اين قواعد كلّى؛ اگر چه تطبيق اين قواعد، ارتكازى و بدون توجه به طبيعت، حدود و اهميت اين قواعد در كار استنباط و اجتهاد باشد.
روشن است كه اين، نقطهء شروع اجتهاد و استنباط با بسيطترين و سادهترين شكل آن بوده است و پس از آن، عصر به عصر به طور تدريجى كار اجتهاد دچار تحوّل و دگرگونى شد؛ تا اينكه در زمان صادقين عليهما السلام اجتهاد در بين جماعتى از روات رونق گرفت و بذر و ريشههاى انديشهء اصولى در افكار آنها جاى گرفت.
چنان كه از برخى پرسش هايى كه بر امام عليه السلام عرضه مىشده است، تفكر اجتهادى و اصولى آنها كاملاً آشكار مىگردد؛ مانند اينكه راوى سوءال مىكند: «أفيونس بن عبدالرحمن ثقة آخذ عنه معالم ديني» و نظير آن، كه كاشف از وجود بذر تفكّر و انديشهء اصولى در مرتكزات ذهن راوى است كه حجّيت خبر ثقه باشد، و اين بدان معنى است كه يونس بن عبدالرحمن اگر ثقه باشد، استنباط حكم شرعى با استناد به گفتهء وى و تطبيق قاعدهء كلّى بر آن، امكانپذير است، و اين همان حجّيت خبر ثقه است. به تعبير ديگر، كسى كه رجوع و نظرى به روايات داشته باشد، از مجموعه پرسشهاى موجود در اين روايات، برايش روشن مىشود كه بذر انديشهء اصولى در زواياى اذهان و مرتكزات اين راويان وجود داشته است.
در عصر غيبت، در پرتو عمل فقهى و رشد و توسعهء آن، در اثر رشد و توسعهء جوانب حيات بشرى، اين بذر، رشد يافت و دچار تحوّل گشت، تا اينكه تحقيق درانديشهء اصولى، از تحقيق در انديشهء فقهى جدا شد و به عنوان يك دانش مستقل و در خور بررسىِ مستقل، استقلال يافت و اين دانش كه در سطح نظرى است، بعد از انفصال و استقلالش از دانش فقه كه در سطح عملى و تطبيقى است، به علم اصول نامبردار گشت؛ در نتيجه، نام