الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٦٢ - تاختن ضحّاك بن قيس و رويارويى حجر بن عدىّ با او
افزون باشد بر عزت من نيفزايد و اگر از گرد من بپراكنند هراسان نشوم زيرا كه من بر حقم و خدا همراه كسى است كه بر حق باشد. به خدا سوگند كه در راه حق مرگ را ناخوش ندارم كه پس از مرگ هر خير كه باشد از آن كسى است كه بر حق است و من بر حقم.
و اما پيشنهاد كرده بودى كه با فرزندان و برادرانت به يارى من بيايى مرا بدان نيازى نيست و در همان جاى كه هستى بمان ره يافته و پسنديده. به خدا سوگند كه دوست ندارم كه اگر من هلاك مىشوم شما نيز به هلاكت برسيد. و مپندار كه برادرت هر چند مردم واگذارندش و بروند اظهار خشوع و تضرع كند يا به زير بار ستم در آيد يا زمام كار خود به دست ديگرى سپارد يا براى سوارى ديگران پشت خم كند. من همانند آن كسم كه آن شاعر بنى سليم گويد:
|
فان تسألينى كيف انت فانّنى |
|
|
اگر از من بپرسى كه چگونهاى، من
|
صبور على ريب الزمان صليب |
|
|
در برابر سختى روزگار شكيبايم و
|
يعزّ علىّ ان ترى بى كآبة |
|
|
پايدار بر من دشوار است كه اندوهناك
|
فيشمت عاد او يساء حبيب |
|
|
ديده شوم تا دشمنم شماتت كند و دوست اندوهناك گردد.
محمد بن مخنف گويد: ضحاك بن قيس چندى پس از اين واقعه بر منبر كوفه بر ايمان سخن مىگفت. و مىگفت: من پسر قيسم و من ابو انيسم و من كشنده عمرو بن عميسم.
راوى گويد: آنچه او را بدين سخن واداشته بود، اين بود كه گفته بودندش كه در كوفه كسانى هستند كه به آشكارا عثمان را ناسزا مىگويند و از او بيزارى مىجويند. ضحاك بن قيس مىگفت «شنيدهام كه مردمى از گمراهان شما پيشوايان هدايت را دشنام مىدهند و پيشينيان صالح ما را عيب مىگيرند. سوگند به خدايى كه او را همتايى و انبازى نيست كه اگر از آنچه شنيدهام بس نكنيد، شمشيرى چون شمشير زياد را بر سر شما فرود آرم و شما نه سطوت مرا سست خواهيد يافت و نه شمشير مرا كند.
به خدا سوگند من همان هم نبرد شمايم كه بر بلادتان حمله آوردم. و در زمان سلطه اسلام نخستين كسى هستم كه به غزاى سرزمين شما آمدهام و سرزمينهاى ميان ثعلبيه و سواحل فرات را زير پى سپردم. هر كه را بخواهم به شكنجه مىكشم و هر كه را بخواهم بر او مىبخشايم.
زنان پردهنشين در پرده سراهاى خويش از بيم من لرزيدهاند و اگر زنى براى فرزندش زارى كرده چون نام مرا شنيده ترسيده و خاموش گشته است. اى مردم عراق، پس از خدا بترسيد و بدانيد كه من ضحاك بن قيسم.»
عبد الرحمن بن عبيد برخاست و سخن سر كرد كه «امير راست مىگويد و نيكو مىگويد. به خدا سوگند ما نيز به آنچه گفتى نيك آگاهيم! در مغرب تدمر با تو روياروى مىشديم. الحق تو را مردى دلير و پايدار و جنگآزمودهاى يافتيم». سپس نشست و گفت: آيا به كارى كه در اولين