الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٨١ - حمله سفيان بن عوف غامدى بر انبار
شما مىجنگند و شما دست فرانمىكنيد، خدا را معصيت مىكنند و خشنوديد.
بر شما تجاوز روا مىدارند و شما روى درهم نمىكشيد.
در تابستان كه بود شما را به جهاد دشمنتان فراخواندم، گفتيد: در اين گرماى طاقتسوز؟ ما را بهل تا اين گرما از سرما برود. در زمستان كه بود شما را به جهاد دشمنتان فراخواندم، گفتيد چه كسى را تاب تحمل چنين سوز سرمايى است ما را بهل تا سرما از سر ما برود. هم از سرما مىگريزيد و هم از گرما، نه، از گرما و سرما نمىگريزيد كه از سوزش ضربت شمشير بيشتر مىگريزيد. نه، به كسى كه جان پسر ابى طالب به دست اوست از شمشير است كه حذر مىكنيد. آخر تا كى؟
اى به صورت مردان كه نه مردانيد. اى دار و دسته بىخردان چون كودكان كه در عقل و درايت عروسان حجلهنشين را مانيد. خدا داند كه از زيستن در ميان شما ملول شدهام دوست دارم كه خدا مرا از ميان شما بر گيرد و به آستان رحمت خود برد. و اى كاش كه هرگز شما را نديده بودم و نمىشناختم كه اين آشنايى به تأسف انجاميد. خدا داند كه سينه مرا از خشم لبريز كرديد و شرنگ غم به كامم ريختيد و انديشهام تباه ساختيد با اين نافرمانيها و فروگذاشتنها. تا آنجا كه قريش و جز قريش گفتند كه فرزند ابو طالب مردى دلير است ولى از فنون نبرد بىخبر. خدا پدرشان را بيامرزد! آيا در بين آنان مردى هست كه بيش از من در ميدانهاى كارزار رنج برده و تجربت اندوخته باشد. به خدا سوگند كه من رهسپار آوردگاه شدم و هنوز سالم به بيست نرسيده بود. و حال آنكه اكنون از شصت در گذشتهام. ولى كسى كه از او فرمان نبرند رأى و انديشه به چه كارش آيد.»
مردى از قبيله ازد كه جندب بن عفيف نام داشت، دست پسر برادر خود عبد الرحمن بن عبد اللّه بن عفيف را گرفت و او را نزد على (ع) به باب السدّه آورد، سپس بر دو زانو نشست و گفت: يا امير المؤمنين، اين منم كه جز مالك خود و برادرم نيستم، ما را فرمان ده تا هر چه گويى آن را به جاى آريم اگر چه ميان ما و مقصد ما بيابانى باشد همه خار مغيلان. در اين راه مىميريم يا فرمان تو را اجرا مىكنيم. على در حق آنان دعا كرد و گفت شما دو تن چگونه مىتوانيد نياز ما برآوريد؟
سپس حارث اعور همدانى را گفت كه در ميان مردم ندا دهد كه: كجاست آنكه جان خود به پروردگارش مىفروشد و دنيا را مىدهد و آخرت را مىستاند؟ اى مردم، فردا در رحبه گرد آييد، اگر خدا خواهد و فردا كه براى جهاد با دشمن مىرويم. جز مردان صادق نيت حاضر نشوند. ديگر روز نزديك به سيصد تن در رحبه گرد آمدند. على (ع) آن گروه عرض داد و سپس گفت: اگر هزار تن بودند، درباره آنها نظرى مىداشتم. جمعى آمدند و پوزش خواستند و