الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ٢٢٠ - حركت بسر بن أبي ارطاة و حمله تاراج او بر مسلمانان و اهل ذمّه
چنان نابودتان مىكنم كه چون امتهاى پيشين از شما سخن گويند. بسر بن ابى ارطاة وعيد و تهديد به جايى رسانيد كه مردم بترسيدند كه نزد حويطب بن عبد العزى استغاثه كردند و گويند او شوى مادرش بود. حويطب بر منبر قرار گرفت و گفت: اى بسر عشيره تو و انصار رسول اللّه (ص) قاتلان عثمان نيستند و حويطب همچنان مىگفت تا بسر آرام گرفت. سپس مردم را به بيعت با معاويه فراخواند و مردم بيعت كردند. بسر فرود آمد و خانههايى را به آتش كشيد. از جمله خانه زراة بن جرول يكى از بنى عمرو بن عوف و خانه رفاعة بن رافع زرقى و خانه ابو ايوب انصارى. چون جابر بن عبد اللّه انصارى را در روز بيعت نديد، گفت: بنى سلمه چرا جابر را نمىبينم؟ شما را امان نمىدهم تا جابر بن عبد اللّه را بياوريد.
جابر به ام سلمه (رض) پناه برده بود. ام سلمه نزد بسر كس فرستاد تا شفاعت كند و بسر گفت: مگر بيعت كند تا امانش دهم. ام سلمه جابر را گفت: اى جابر برو و بيعت كن و به پسر خود عمر گفت: برو و بيعت كن. پس هر دو رفتند و بيعت كردند.
وهب بن كيسان [٩٥] گويد كه جابر گفت: معاويه بسر بن ابى ارطاة را به مدينه فرستاد تا از مردمش همگان بيعت بگيرد. بنى سلمه نزد او آمدند. بسر بن ابى ارطاة گفت: آيا جابر هم در آن ميان هست؟ گفتند: نه. گفت: پس بازگرديد كه من از كس بيعت نگيرم تا جابر هم حاضر شود. قوم من نزد من آمدند و گفتند: تو را به خدا سوگند كه با ما بيايى و بيعت كنى و نگذارى خون تو و خون قومت بر زمين ريزد. كه اگر چنين نكنى مردانمان را به كشتن دهى و زن و فرزندانمان را به اسارت. جابر گويد: از آنان آن شب را مهلت خواستم، و نزد ام سلمه زوجه رسول اللّه (ص) رفتم و ماجرا بازگفتم. ام سلمه گفت: پسرم برو و بيعت كن و مگذار خون تو و قومت ريخته شود. من نيز پسر برادرم را فرمان دهم كه برود و بيعت كند، هر چند مىدانم كه اين بيعت ضلالت است.
بسر چند روز درنگ كرد، سپس گفت: مردم را عفو كردم هر چند شايان اين عفو نيستند.
قومى كه امامشان در برابرشان كشته شود شايسته آن نيستند كه عذاب از ايشان بازداشته شود.
فرضا كه من در اين دنيا شما را عفو كنم، اميدم اين است كه از رحمت حق تعالى محروم خواهيد ماند. اكنون ابو هريره را به جانشينى خود بر مىگزينم مباد آنكه خلاف او كنيد. سپس رهسپار مكه شد.
وليد بن هشام گويد: معاويه بسر بن ابى ارطاة يكى از بنى عامر بن لؤىّ را فرستاد تا هر كس را كه پيرو على (ع) است بكشد. آن مرد به مدينه آمد و بر منبر رسول اللّه (ص) فرا رفت و گفت:
اى مردم مدينه ريشهاى خود خضاب كرديد و ريش عثمان را به خونش رنگين ساختيد، به خدا سوگند، در اين مسجد هر كس را كه ريشش را خضاب كرده است خواهم كشت. سپس ياران خود را گفت كه درهاى مسجد را بربندند و مىخواست همه را بدون هيچ پرسشى بكشد.
عبد اللّه بن زبير و ابو قيس مردى از بنى عامر بن لؤىّ برخاستند و از او خواستند كه چنين نكند.