الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٣٢ - خبر بنى ناجيه
به پيروزى و غنيمت روشن خواهد شد. معقل بن قيس اين سخنان تكرار مىكرد تا به گوش همه رسانيد. سپس در قلب لشكر آنجا كه درفش خويش افراشته بود بايستاد. و نزد يزيد بن مغفّل كه در جناح راست ايستاده بود پيام داد كه بر دشمن حمله كند. او حمله كرد، دشمن در برابرش نيك پايدارى كرد و دليرانه جنگيد. يزيد بن مغفّل به موضع خود بازگرديد. معقل نزد منجاب بن راشد ضبى كه در جناح چپ ايستاده بود پيام داد كه بر دشمن حمله كند. منجاب حمله كرد. دشمن در برابرش نيك پايدارى كرد و دليرانه جنگيد و جدال و آويز به درازا كشيد.
منجاب نيز به موضع خود بازگرديد. معقل به جناح راست و چپ خود پيام داد كه چون من حمله كردم شما نيز حمله كنيد. سپس اسبش را به جنبش در آورد و تازيانهاى زد و بر دشمن تاخت يارانش نيز حمله كردند. اين نبرد ساعتى به درازا كشيد.
در اين حال نعمان بن صهبان [٢٣٤] راسبى را چشم بر خرّيت افتاد. بر او تاخت و بزد و از اسبش به زير انداخت و خود از اسب به زير جست كه بكشدش، ميانشان چند ضربت رد و بدل شد و نعمان خرّيت را بكشت. در اين پيكار صد و هفتاد تن از ياران خرّيت كشته شدند و باقى به چپ و راست پا به فرار نهادند. معقل به خيمههايشان اسب راند و هر كه از آنان يافت اسير كرد، از مرد و زن و كودك. سپس در آنها نظر كرد هر كس مسلمان بود از او بيعت گرفت و رهايش كرد، زن فرزندش را نيز آزاد ساخت و هر كس از اسلام برگشته بود، از او خواست كه به اسلام بازگردد وگرنه كشته شود. پس اسلام آوردند و او ايشان را و زن و فرزندانشان را آزاد كرد. در آن ميان پير مردى مسيحى بود كه اسلام آورده، سپس مرتد شده بود به نام رماحس بن منصور كه گفت: به خدا سوگند از آن وقت كه به سن عقل رسيدهام دچار خطا نشدهام مگر آنگاه كه دين راستين خويش رها كردم و به دين بد شما در آمدم. نه به خدا، تا زندهام دين خود رها نمىكنم و به دين شما در نمىآيم. معقل بن قيس او را پيش آورد و گردنش را زد. سپس مردم را گرد آورد و گفت هر چه از صدقات كه در اين سالها بر عهده شماست بپردازيد. پس از مسلمانان زكات دوساله را گرفت. سپس آهنگ مسيحيان و زن و فرزند ايشان كرد و آنان را بر گرفت كه با خود ببرد. خويشاوندان مسلمانشان، از پيشان مىآمدند. معقل گفت: تا بازپسشان برانند. چون خواستند كه بازگردند صدا به گريه بلند كردند و زن و مرد يكديگر را ندا مىدادند. معقل گفت: بر آنها رقّت آوردم به گونهاى كه نه زين پيش سابقه داشت و نه زان پس اتفاق افتاد.
معقل به على (ع) نامه نوشت:
اما بعد، امير المؤمنين را از پيروزى لشكرش و سرنوشت دشمنش خبر مىدهم. ما در سواحل دريا بر سر دشمن تاختيم. در آنجا قبايلى بود داراى ساز و برگ بسيار و تندى و صلابت. براى پيكار ما آماده شده بودند. ما آنان را به اطاعت و اتحاد و حكم كتاب و سنت فرا- خوانديم و نامه امير المؤمنين به گوششان رسانيديم و برايشان پرچم امان برافراشتيم طايفهاى به سوى ما آمدند و طايفهاى در اعتقاد خود ثبات ورزيدند. آنان را كه به سوى ما آمده بودند پذيرا