الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٥٣ - بخش دوّم خبر عبد اللّه بن عامر حضرمى در بصره
بدارى ما نيز دوست مىداريم.
زياد از سخن او در شگفت شد و گفت «نپندارم كه در ميان مردم او را همانندى باشد.» سپس صبره پسرش بر خاست و گفت: به خدا سوگند، هرگز در دين خود و در دنياى خود به مصيبتى صعبتر از مصيبتى كه در روز پيكار جمل بدان دچار شدهايم، دچار نشدهايم. امروز اميدمان اين است كه خطاى ديروز را با فرمانبردارى از خدا و فرمانبردارى از امير المؤمنين جبران كنيم. و اما اى زياد تو در ميان ما به آرزويت نخواهى رسيد و ما نيز آن آرزو كه در تو بستهايم نخواهيم يافت مگر آن روز كه تو را به سراى امارتت بازگردانيم و اگر خداى تعالى خواهد، فردا اين كار صورت خواهد بست و اگر چنين كرديم، آنگاه نبايد كسى از ما به تو نزديكتر باشد و اگر تو خلاف وعده كنى آن وقت كارى كردهاى كه از چون تويى سزاوار نبوده است. و ما به خدا سوگند آن قدر كه از جنگ با على (ع) در آخرت مىترسيم از جنگ با معاويه در دنيا بيم نداريم. اكنون خواست خود بر خواست ما مقدم دار كه ما با تو و در اطاعت توييم.
آنگاه جيفر العمانى [٢٣] بر پاى خاست- و او زبان گوياى قوم بود. و گفت: اى امير، اگر تو به چيزى از ما خشنود مىشوى كه سبب خشنودى تو از ديگران مىشود ما خود بدان خشنود نيستيم. و اگر در حق تو به همان اندازه خشنود باشيم به تو خيانت كردهايم. زيرا ما را در پيمان سابقهاى ديرين است و همواره مورد ستايش بودهايم. اگر خواهى، ما را بر سر اين قوم ببر.
قسم به خدا كه ما هرگاه كه با دشمن روياروى شدهايم عفو و بخشايش خويش بر جنگ و ستيز مقدم داشتهايم. مگر ديروز- يعنى روز جمل- كه چنين نشد.
چون روز ديگر در رسيد، ازديان جاريه را اشارت كردند كه با ياران خويش بر سر دشمن رود. ياران زياد نيز زياد را به سراى امارت بردند.
جاريه، عشيره خود را ندا در داد كه از گرد ابن حضرمى پراكنده شوند، ولى قوم اجابتش ننمودند. بلكه گروهى از اوباش به نزديك او شدند و دشنامش دادند. جاريه نزد زياد كس فرستاد و يارى خواست زياد فرمان داد كه به سوى او در حركت آيند. ابن حضرمى نيز آماده پيكار شد. عبد اللّه بن خازم سلمى فرمانده سوارانش بود. ساعتى ميان دو طرف نبرد بود. شريك ابن اعور [٢٤] حارثى كه از شيعيان على (ع) و دوستان جاريه بود پيش آمد و گفت: نمىخواهى همراه تو با دشمنت نبرد كنم. جاريه گفت: آرى مىخواهم.
پس از اندكى بنى تميم شكست خوردند و گريختند و به ناچار به خانه سنبل سعدى پناه بردند. جاريه، آن روز تا شب ابن حضرمى را در آن خانه محاصره كرد. ابن خازم نيز با او بود.
مادر ابن خازم- كه زنى سياه و از حبشيان بود- به نام عجلى بيامد و فرزند خويش ندا داد. پسر بر سر بام آمد تا بنگرد كه مادرش چه مىگويد. زن گفت: پسرم، از آنجا بيا. پسر سر برتافت زن سر برهنه ساخت و روى بند بر گرفت و از پسر خواست كه از آنجا بيرون آيد و گفت كه اگر نيايد در برابر مردم عريان خواهد شد و دست برد كه جامه از تن بيرون كند چون ابن خازم چنان ديد از الغارات / ترجمه آيتى ؛ ص١٥٤