الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٣٤ - خبر بنى ناجيه
فرستى. و السلام.
رسول على (ع) ابو حرّه حنفى بود. مصقله را گفت: يا اين مال را بفرست يا با من به نزد امير المؤمنين بيا، چون نامه بر خواند حركت كرد تا به بصره رسيد- عمال حكومت اموال استان بصره را به بصره مىفرستادند و ابن عباس آن اموال به نزد امير المؤمنين (ع) مىفرستاد- گفت آرى روزى چند مرا مهلت ده، سپس از بصره به كوفه به نزد على (ع) رفت. على (ع) چند روز در آن باب با او سخنى نگفت. سپس از او خواستار مال شد. مصقله دويست هزار درهم پرداخت كرد و از اداى باقى اظهار ناتوانى نمود.
و گويد كه ذهل بن حارث گويد كه مصقله مرا به خانه خود خواند و شام داد و گفت كه امير المؤمنين اين مال از من خواسته است و من به خدا سوگند قادر به پرداخت آن نيستم.
گفتم اگر بخواهى يك هفته نگذشته آن را مهيا توانى كرد. گفت: نه، نمىخواهم آن را بر قوم خود تحميل كنم و از كسى هم چيزى طلب نخواهم كرد. سپس گفت: به خدا قسم اگر پسر هند (معاويه) يا پسر عفان (عثمان) چنين طلبى از من داشتند آن را به من مىبخشيدند. مگر به ياد ندارى كه عثمان به اشعث بن قيس صد هزار درهم از خراج آذربايجان را هر ساله مىخورانيد. گفتم: ولى على (ع) چنين كارها نخواهد كرد و اين مال را از تو خواهد ستد.
ساعتى خاموش ماند و من هم خاموش شدم. مصقله يك شب بعد از اين گفتگو برفت و به معاويه پيوست. اين خبر به على (ع) رسيد. گفت:
چرا چنين كرد؟ خدايش غمگين كناد. كارش كار آزاد مردان بود و فرارش چون فرار بردگان و خيانتش به خيانت فاجران مىماند. اگر مانده بود و از پرداخت مال اظهار ناتوانى كرده بود بر او سخت نمىگرفتيم. اگر چيزى در نزد او مىيافتيم، از او مىستديم و اگر هيچ نداشت رهايش مىكرديم. سپس به خانه او رفت و خرابش كرد.
برادرش نعيم بن هبيره شيبانى شيعه و دوستدار على (ع) بود. مصقله از شام نامهاى به او نوشت و با مردى از مسيحيان بنى تغلب برايش فرستاد. اين مرد را حلوان مىخواندند. در آن نامه آمده بود:
اما بعد، درباره تو با معاويه سخن گفتهام، وعده اكرامت داده و امارت جايى را برايت در نظر گرفته است. در همين ساعت كه فرستاده مرا ديدار مىكنى به شام نزد ما بيا- ان شاء اللّه- و السلام.
چون نامه به كوفه رسيد و على (ع) از آن خبر يافت، آن قاصد مسيحى را بگرفت و دستهايش را ببريد و او بمرد.
و نعيم در جواب نامه برادر خود مصقله اين ابيات را فرستاد:
لا ترمينّى- هداك اللّه معترضا
بالظنّ منك فما بالى و حلوان: ...