الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١١١ - نامه امير المؤمنين على عليه السلام به ياران خود
در دين رخنهاى پديد آيد و بناى مسلمانى ويران گردد و اگر چنين شود مصيبت آن بر من بزرگتر خواهد بود از محروم شدن از حكومت بر شما كه متاعى است چند روزه و زوالپذير و چنان زايل مىشود كه سراب بيابان و چنان پراكنده مىشود كه ابرهاى آسمان. در اين هنگام نزد ابو بكر رفتم و با او بيعت كردم و در كشمكش اين حوادث دامن عزم بر كمر زدم تا باطل نابود گرديد و سخن خدا بر فراز هر سخن قرار گرفت هر چند كافرانش ناخوش مىداشتند.
ابو بكر زمام آن امور به دست گرفت- گاه به نرمى و گاه به سختى و شدت كارها مىراند. من مصاحب نيكخواه او بودم و در هر كارى كه در آن اطاعت خداوند بود، از او اطاعت كردم و در راه آن مجاهدت. و بدان اميد داشتم كه چون او را حادثهاى افتد- حادثه مرگ- و من زنده باشم، امرى كه كشمكش بر سر آن است به من داده شود و اين اميد همراه با يقين بود و ذرهاى نوميدى با آن نبود. و اگر ميان او و عمر خصوصيتى نبود يقين داشتم كه راه مرا به سوى خلافت نخواهد بست. چون مرگش فرا رسيد عمر را فراخواند و خلافت به او واگذاشت بازهم ما بر آن رأى گوش نهاديم و اطاعت كرديم و از نيكخواهى و راهنمايى دريغ ننموديم و عمر عهدهدار امر خلافت شد. مردى پسنديده سيرت بود و خجسته روان.
چون عمر را مرگ فرا رسيد با خود گفتم: اين بار خلافت را از من باز نخواهد داشت. اما مرا ششمين كس قرار داد. آنان آن قدر كه از حكومت من كراهت داشتند از حكومت هيچ يك از خودشان كراهت نداشتند. آرى سخنان مرا به هنگام وفات رسول اللّه (ص) كه با ابو بكر محاجّه مىكردم و مىگفتم: اى جماعت قريش ما اهل بيت تا زمانى كه در ميان ما كسى باشد كه قرآن را مىخواند و سنت را مىشناسد و به دين حق ايمان دارد به اين امر از همه شما سزاوارتريم، به ياد داشتند. قوم ترسيدند كه اگر من بر آنان حكومت يابم ديگر ايشان را تا هستند در آن نصيبى نخواهد بود. پس خلافت را به عثمان دادند و مرا از آن به در راندند بدان اميد كه بر آن چنگ اندازند و آن را ميان خود دست به دست گردانند و به راستى از اينكه از جانب من چيزى به آنان رسد نوميد بودند. سپس گفتند: بيا و با عثمان بيعت كن وگرنه با تو جهاد مىكنيم. من به اكراه بيعت كردم و شكيبايى نمودم.
يكى از ايشان گفت: اى پسر ابى طالب، چقدر به اين امر آزمندى، گفتم: تو از من آزمندترى و حال آنكه دورتر هستى. من آزمندم كه ميراثم را طلب مىكنم و حقى كه خدا و پيامبر او براى من قرار دادهاند. آيا من سزاوار آن هستم يا شما كه مرا از آن مىرانيد و ميان من و آن حايل مىشويد؟ از شنيدن اين سخن بهت زده شدند و اللّه لا يهدى القوم الظالمين.
بار خدايا از تو در برابر قريش يارى مىخواهم. آنها پيوند خويشاوندى من بريدند و سهم من به هدر دادند و منزلت عظيم مرا خرد شمردند و دست اتفاق به هم دادند تا بر سر حقى كه از آن من است و آن را از من گرفتهاند با من ستيزه كنند و گفتند:
البته حق را مىتوانى فراچنگ آرى و توانند تو را از آن منع كرد. پس اكنون شكيبايى