الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٧٥ - قضيه دومة الجندل و داستان ابن عشبه
قضيه دومة الجندل و داستان ابن عشبه
عبد الرحمن بن جندب از پدرش روايت كند كه مردم دومة الجندل- از بنى كلاب- نه در فرمان على (ع) بودند، نه در فرمان معاويه. مىگفتند ما به همين حال باقى مىمانيم تا مردم در باب امامى همرأى شوند. روزى معاويه به ياد آنان افتاد و مسلم بن عقبه مرّى را بر سرشان فرستاد و مسلم از آنان زكات طلبيد. اين سخن به گوش على (ع) رسيد و هم به گوش امرء القيس بن عدىّ كه پدر زن حسن و حسين (ع) بود.
على (ع) نزد مالك بن كعب كس فرستاد و گفت كه يكى را به جاى خود در عين التمر گذارد و خود به نزد او رود. مالك بن كعب، عبد الرحمن بن عبد اللّه بن كعب ارحبى را به جاى خود نهاد و به نزد على (ع) آمد. على (ع) او را با هزار سوار روانه دومة الجندل نمود. تا مسلم بن عقبه به خود آمد، مالك بن كعب را در مقابل خود ديد. اندكى درنگ كردند، سپس جنگ آغاز نمودند و آن روز را تا شب پيكار كردند ولى از هيچ طرف پيروزى رخ ننمود. ديگر روز مسلم با يارانش نماز خواند و بازگرديد. مالك بن كعب در دومة الجندل بماند و ده روز مردم را به صلح دعوت كرد و سودى نبخشيد. عاقبت او نيز به نزد على (ع) بازگرديد.
ابن مثناى كلبى [٥٢] گويد: على (ع) نزد جلاس بن عمير و عمرو بن مالك بن عشبه- كه هر دو از بنى كلاب بودند- و نيز جعفر بن عبد اللّه اشجعى كس فرستاد و آنان را به جنگ مردى كه او را زهير بن مكحول بن كلب- از بنى عامر- مىخواندند روان داشت. ابن زهير به سماوه آمده بود و از مردم زكات مىستاند. ميانشان نبردى سخت در گرفت و زهير ياران على (ع) را منهزم ساخت. جلاس خود را به شترچرانان بنى كلب رسانيد، آنان شناختندش و شيرش خوراندند و روانهاش داشتند.
عمرو بن عشبه و اشجعى نزد على (ع) آمدند و على (ع) درباره ابن عشبه به ياران سفارش مىكرد كه چون براى نبرد گرد آمديد سردار شما ابن عشبه باشد. چون على (ع) را چشم بر او