الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٠٧ - رسيدن خبر قتل محمد بن ابى بكر به على عليه السلام
خبرهايى پىدرپى از فتح مصر و كشته شدن محمد بن ابى بكر در مىرسيده معاويه بر منبر شده و از قتل محمد بن ابى بكر مردم را آگاه ساخته است. انصارى گفت: يا امير المؤمنين هرگز مردم شام را نديده بودم كه مثل آن روز شادمانى كنند، روزى كه خبر قتل محمد بن ابى بكر به آنها رسيد. على (ع) گفت: آرى، به همان اندازه كه آنان از قتل او شادمانند ما محزونيم، حتى چند برابر بيش.
پس على (ع) عبد الرحمن بن شريح شامى را از پى مالك بن كعب فرستاد و او را از راه بازگردانيد.
على (ع) بر مرگ محمد بن ابى بكر سخت اندوهگين شد، آن سان كه نشان اين اندوه بر چهره او آشكار بود. پس بر خاست و براى مردم سخن گفت. نخست خدا را ستايش كرد و بر او ثنا خواند. آنگاه چنين گفت:
بدانيد كه مصر را جماعتى فاجران و دوستداران جور و ستم و كسانى كه مردم را از راه خدا منحرف مىسازند و اسلام را به كژراهه مىخواهند تصرف كردند و محمد بن ابى بكر به شهادت رسيد- خدايش رحمت كناد- او اكنون بر آستان خداوندى جاى دارد. به خدا سوگند از آن زمان كه او را شناخته بودم همواره در انتظار قضاى الهى بود و چشم به راه پاداش او. كجتابيهاى فاجران را دشمن بود و نرمى و وقار مؤمنان را دوست. و من به خدا سوگند خود را ملامت نمىكنم كه در كار كوتاهى كردهام يا ناتوانى نمودهام. من به جنگاورى و لشكركشى نيك آگاهم، قدم در راه مىنهم و موارد خطر را مىشناسم و در فرماندهى انديشهام استوار و درست است. اما شما را به يارى خواندم با فرياد بلند و چون فرياد خواهان آشكارا ندا در دادم كه اى مردم به فرياد رسيد و شما سخن من نشنيديد و فرمان من اطاعت نكرديد تا عواقب ناگوار كار نمودار گرديد. از آن گونه كسانيد كه نه به يارى شما انتقامى توان گرفت و نه به پايمردى شما به مقصودى توان رسيد. بيش از پنجاه روز است كه شما را به يارى برادرانتان دعوت كرده بودم چونان اشترى كه لفجهايش شكافته باشد و از خستگى بنالد، ناليديد. و به زمين چسبيديد همانند كسى كه هيچگاه آهنگ جهاد با دشمن در دل ندارد و نمىخواهد از اين راه ثوابى اندوزد. تا آنگاه كه از ميان شما خردك سپاهى پريشانحال و ناتوان «چنانكه گويى آنان را به سوى مرگ مىكشند و آنان مىنگرند» نزد من آمد. مرگ بر شما باد. سپس از منبر فرود آمد و به مقام خود رفت.
گويد: على (ع) به عبد اللّه بن عباس كه والى بصره بود نامهاى چنين نوشت: