الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ٩٣ - داستان محمّد بن ابى بكر
معاوية بن حديج سكسكى خروج كرد و مردم را به خونخواهى عثمان دعوت كرد جمعى ديگر هم با او هم آواز شدند و مصر بر محمد بن ابى بكر برآشفت. اين خبر به على (ع) رسيد.
على (ع) گفت براى مصر تنها دو مرد در خور بودند: يكى همان دوست ما كه ديروز عزلش كردم- يعنى قيس بن سعد- ديگرى مالك بن الحارث الاشتر. على (ع) هنگامى كه از صفين بازگرديد مالك را به محل امارتش جزيره [١٨٧] فرستاد و قيس بن سعد را گفت كه تو با من بمان و فرمانده شرطه من باش تا از گرفتارى اين حكومت آسوده شويم. سپس لشكر به آذربايجان فرستم و قيس بن سعد رئيس شرطه او بود. چون كار حكومت به پايان رسيد به مالك اشتر- كه در آن روزها در نصيبين بود- نامه نوشت:
اما بعد، تو از كسانى هستى كه در بر پاى داشتن دين پشتيبانيش را مىجويم و گناهكارانى را كه باد غرور در سر دارند به او فرو مىكوبم و رخنههاى مرزهاى ملك را كه از آنها بيم تجاوز دشمن است به او فرو مىبندم. من محمد بن ابى بكر را امارت مصر دادم. گروهى بر او خروج كردهاند كه او جوانى نو خاسته است. نه در جنگها تجربهاى دارد و نه در ديگر كارها آزموده است. نزد من بيا تا بنگريم كه چه بايدمان كرد و يكى از كسانى را كه مورد اعتماد و خير خواه توست به جاى خود بگمار. و السلام.
مالك، شبيب بن عامر ازدى را به جاى خود نهاد- اين شبيب جد كرمانى است كه در خراسان از ياران نصر بن سيّار بود- چون مالك بر على (ع) وارد شد و على (ع) از حوادث مصر و مردم مصر آگاهش ساخت، گفتش كه اين مهم را كسى جز تو كفايت نكند- خدايت رحمت كناد- و اگر من چيزى را به تو سفارش نمىكنم بدين سبب است كه به رأى و خرد تو اطمينان دارم. در اين مهم كه در پيش دارى از خداى يارى بخواه و درشتى به نرمى بياميز و هر جا كه مدارا كارسازتر بود مدارا كن و چون راهى جز شدت عمل در پيش نداشتى آنگاه شدت عمل به خرج ده.
مالك از نزد على (ع) به مقام خود رفت تا آماده رفتن به مصر شود. جاسوسان معاويه نزد او رفتند و او را از امارت مالك بر مصر خبر دادند. اين خبر بر معاويه گران آمد زيرا در مصر طمع كرده بود و مىدانست كه اگر مالك بر مصر فرمان راند كار او دشوارتر از زمانى است كه محمد بن ابى بكر در آنجا باشد. معاويه نزد يكى از كارگزاران خراج كه مورد اعتمادش بود كس فرستاد و او را گفت كه اشتر امارت مصر يافته اگر ما را از انديشه او فارغ گردانى، از تو- تا زندهام و زندهاى- خراج نخواهم اكنون به هر طريق كه توانى حيلهاى بينديش.
مالك از نزد على (ع) بيرون آمد تا به قلزم [١٨٨] رسيد. در آنجا كسانى كه مىخواستند از مصر به حجاز آيند به كشتى مىنشستند. مالك چندى در قلزم درنگ كرد.