الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ٢٣٧ - آمدن عبيد اللّه بن عباس و سعيد بن نمران نزد على (ع) در كوفه
دوست بدار كسى را كه او را دوست بدارد و دشمن باش هر كس را كه با او دشمنى كند. جوان گفت: در حالى كه تو با دشمن على (ع) دوستى مىكنى و با دوست او دشمنى. بعضى از حاضران آن جوان را سنگباران كردند و ابو هريره از مسجد بيرون آمد و ديگر به مسجد بازنگرديد تا از كوفه برفت.
و اما خبر زياد: او به معاويه پيوست و صلح خود با او كامل كرد و پس از آنكه معاويه او را برادر خود خواند و به پدر خود ابو سفيان ملحق نمود، بازگرديد و او را بعد از مغيرة بن شعبه امارت كوفه داد.
بسر در بصره ماند تا اموال عبد اللّه بن عامر را به تمامى از مردم بستد. و به نزد معاويه آمد.
روزى او و عبيد اللّه بن عباس- بعد از صلح امام حسن- نزد معاويه نشسته بودند. ابن عباس معاويه را گفت: تو اين مرد بىرحم دور از شفقت را فرمان دادى كه دو پسر مرا بكشد؟ معاويه گفت: نه چنين فرمانى دادهام و نه چنين چيزى خواستهام. بسر خشمگين شد و شمشير خويش بر زمين انداخت و گفت: تو اين شمشير به گردن آويختى و گفتى مردم را با آن فروكوب تا اكنون به اين مقام رسيدهاى. اكنون مىگويى نه چنين چيزى مىخواستهام و نه به آن فرمان دادهام.
معاويه گفت: شمشيرت را برگير. به جان خودم قسم، هنگامى كه شمشيرت را در برابر مردى از بنى عبد مناف كه ديروز بچههايش را كشتهاى مىافكنى ديگر هيچ كار از دستت برنيايد.
عبيد اللّه بن عباس گفت: پندارى او را به انتقام خون پسرانم خواهم كشت؟ يكى از فرزندان عبيد اللّه بن عباس كه در مجلس حاضر بود گفت: ما به انتقام خون آن دو جز يزيد و عبد اللّه پسران معاويه را نخواهيم كشت. معاويه خنديد و گفت: يزيد و عبد اللّه چه گناهى كردهاند؟
عبيد اللّه بن عباس از برادرش عبد اللّه بن عباس به سال كمتر بود. كتاب الغارات با حذف زيادات و تكرارات به پايان آمد. و الحمد للّه وحده و صلى اللّه على سيدنا محمد و آله الطيبين الطاهرين.