الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ٤٧ - كارگزاران و كارهاى على عليه السلام
كارگزاران و كارهاى على عليه السلام
ابن ابى ليلى [٨٥] گويد: على (ع) براى شريح قاضى پانصد (دينار يا درهم) معين كرد.
شريح قاضى گويد: على (ع) نزد من فرستاد كه به همان شيوه كه قضاوت مىكنى، قضاوت كن تا كار مردم به سامان آيد.
شعبى [٨٦] گويد: على (ع) زره خويش در نزد مردى نصرانى يافت. او را نزد شريح برد، تا اقامه دعوا كند. چون شريح را چشم به او افتاد از جاى خود به يك سو كشيد. على (ع) گفت:
سر جايت بنشين و در كنارش نشست و گفت: اى شريح، اگر خصم من مسلمان بود حتما در كنار او مىنشستم ولى خصم من نصرانى است و رسول اللّه (ص) گفته است كه اگر شما و ايشان در راهى بوديد، آنها را در تنگنا افكنيد و تحقيرشان كنيد همان گونه كه خدا ايشان را تحقير كرده است، البته بىآنكه بر آنان ستم كنيد.
سپس گفت: اين زره از آن من است. نه آن را به او فروختهام و نه به او بخشيدهام.
شريح نصرانى را گفت: امير المؤمنين چه مىگويد؟ نصرانى گفت: نه، زره، زره من است. و نمىگويم كه امير المؤمنين دروغ مىگويد. شريح رو به على (ع) كرد و گفت: يا امير المؤمنين آيا بر ادعاى خود شاهد و دليلى دارى؟ گفت: نه. شريح به سود آن نصرانى رأى داد.
نصرانى اندكى رفت و بازگرديد و گفت: شهادت مىدهم كه اين گونه قضاوتها قضاوت پيامبران است. امير المؤمنين مرا نزد قاضى خود آورده و قاضى به زيان او رأى مىدهد.
شهادت مىدهم كه جز خداى يكتا خدايى نيست و شهادت مىدهم كه محمد بنده و پيامبر اوست. يا امير المؤمنين به خدا سوگند كه اين زره، زره توست. لشكرت حركت كرد و تو به صفين مىرفتى اين زره از پشت اشتر خاكسترى تو فرو افتاد. على (ع) گفت: اكنون كه اسلام آوردى اين زره از آن تو باد و اسبى نيز به او داد.