الغارات
(١)
مدخل به قلم مترجم
١١ ص
(٢)
بخش اوّل در باب غنّى و باهله
٢٥ ص
(٣)
آمدن على عليه السلام به كوفه پس از نبرد با خوارج
٢٧ ص
(٤)
داخل شدن على عليه السلام به كوفه
٢٨ ص
(٥)
بسيج كردن على عليه السلام مردم را
٢٨ ص
(٦)
روش على عليه السلام در بيت المال
٣٣ ص
(٧)
رفتار على عليه السلام با خود
٤١ ص
(٨)
كارگزاران و كارهاى على عليه السلام
٤٧ ص
(٩)
از سخنان على عليه السلام
٥١ ص
(١٠)
خطبهاى از امير المؤمنين على عليه السلام
٥٦ ص
(١١)
نامهاى از على عليه السلام به معاويه
٦٧ ص
(١٢)
خبر مصر
٧٣ ص
(١٣)
حكومت قيس بن سعد بن عباده انصارى رحمة اللّه عليه در مصر
٧٤ ص
(١٤)
عزل قيس بن سعد از مصر و امارت محمد بن ابو بكر
٨٠ ص
(١٥)
خبر رفتن محمد بن ابى بكر به مصر و حكومت او بر مصر،
٨٢ ص
(١٦)
در نماز و وضو
٨٩ ص
(١٧)
در سفارش به مصريان
٩٠ ص
(١٨)
در روزه و اعتكاف
٩١ ص
(١٩)
داستان محمّد بن ابى بكر
٩٢ ص
(٢٠)
خبر قتل مالك اشتر رحمه اللّه و امارت مصر
٩٤ ص
(٢١)
فرستادن معاويه عمرو بن عاص را به مصر
١٠٠ ص
(٢٢)
كشته شدن محمد بن ابى بكر رحمة اللّه عليه
١٠٣ ص
(٢٣)
رسيدن خبر قتل محمد بن ابى بكر به على عليه السلام
١٠٥ ص
(٢٤)
نامه امير المؤمنين على عليه السلام به ياران خود
١٠٩ ص
(٢٥)
داستان مرج مرينا
١١٧ ص
(٢٦)
كشته شدن محمد بن ابى حذيفة بن عتبة بن ربيعة بن عبد شمس
١١٩ ص
(٢٧)
خبر بنى ناجيه
١١٩ ص
(٢٨)
بخش دوّم خبر عبد اللّه بن عامر حضرمى در بصره
١٣٩ ص
(٢٩)
سخن على عليه السلام درباره كوفه
١٥٥ ص
(٣٠)
تاختن ضحّاك بن قيس و رويارويى حجر بن عدىّ با او
١٥٧ ص
(٣١)
سخن على (ع) در باب شهادت خويش
١٦٧ ص
(٣٢)
حمله نعمان بن بشير انصارى بر عين تمر و مالك بن كعب ارحبى
١٦٩ ص
(٣٣)
قضيه دومة الجندل و داستان ابن عشبه
١٧٥ ص
(٣٤)
حمله سفيان بن عوف غامدى بر انبار
١٧٧ ص
(٣٥)
درباره عيبجويان و دشمنان على (ع)
١٩٥ ص
(٣٦)
از دشمنان و عيبجويان على (ع) يكى عمرو بن عاص بود
١٩٥ ص
(٣٧)
و از ايشان بود مغيرة بن شعبة
١٩٥ ص
(٣٨)
و ديگر وليد بن عقبه
١٩٦ ص
(٣٩)
كسانى كه از على (ع) جدا شدند
١٩٧ ص
(٤٠)
منذر بن جارود عبدى
١٩٧ ص
(٤١)
داستان يزيد بن حجيّه
١٩٨ ص
(٤٢)
ديگر هجنّع عبد اللّه بن عبد الرحمن بود
٢٠٠ ص
(٤٣)
ديگر قعقاع بن شور
٢٠٠ ص
(٤٤)
و ديگر نجاشى شاعر بود
٢٠١ ص
(٤٥)
ديگر از كسانى كه از نزد على رفتند، عقيل بن ابى طالب بود
٢٠٦ ص
(٤٦)
ديگر حنظله كاتب بود
٢٠٧ ص
(٤٧)
ديگر از ياران على كه به معاويه پيوستند
٢٠٧ ص
(٤٨)
ديگر ابو برده، پسر ابو موسى اشعرى بود
٢٠٩ ص
(٤٩)
ديگر ابو عبد الرحمن سلمى بود
٢٠٩ ص
(٥٠)
از مخالفان على (ع) در حجاز، ابو هرير بود
٢٠٩ ص
(٥١)
قريش و بنى اميه يكسره مخالف او بودند
٢٠٩ ص
(٥٢)
ديگر قبيصة بن ذؤيب بود
٢١٠ ص
(٥٣)
ديگر عروة بن زبير بود
٢١٠ ص
(٥٤)
ديگر زمرى بود
٢١٠ ص
(٥٥)
ديگر سعيد بن مسيّب بود
٢١١ ص
(٥٦)
ديگر عمر بن ثابت بود
٢١١ ص
(٥٧)
ديگر، مكحول بود
٢١١ ص
(٥٨)
حركت بسر بن أبي ارطاة و حمله تاراج او بر مسلمانان و اهل ذمّه
٢١٥ ص
(٥٩)
حركت جارية بن قدامه رحمه اللّه
٢٢٥ ص
(٦٠)
داستان وائل بن حجر حضرمى
٢٢٧ ص
(٦١)
آمدن عبيد اللّه بن عباس و سعيد بن نمران نزد على (ع) در كوفه
٢٢٩ ص
(٦٢)
حواشى بخش اوّل
٢٣٩ ص
(٦٣)
حواشى بخش دوّم
٢٤٨ ص
 
٨ ص
٩ ص
١٠ ص
١١ ص
١٢ ص
١٣ ص
١٤ ص
١٥ ص
١٦ ص
١٧ ص
١٨ ص
١٩ ص
٢٠ ص
٢١ ص
٢٢ ص
٢٣ ص
٢٤ ص
٢٥ ص
٢٦ ص
٢٧ ص
٢٨ ص
٢٩ ص
٣٠ ص
٣١ ص
٣٢ ص
٣٣ ص
٣٤ ص
٣٥ ص
٣٦ ص
٣٧ ص
٣٨ ص
٣٩ ص
٤٠ ص
٤١ ص
٤٢ ص
٤٣ ص
٤٤ ص
٤٥ ص
٤٦ ص
٤٧ ص
٤٨ ص
٤٩ ص
٥٠ ص
٥١ ص
٥٢ ص
٥٣ ص
٥٤ ص
٥٥ ص
٥٦ ص
٥٧ ص
٥٨ ص
٥٩ ص
٦٠ ص
٦١ ص
٦٢ ص
٦٣ ص
٦٤ ص
٦٥ ص
٦٦ ص
٦٧ ص
٦٨ ص
٦٩ ص
٧٠ ص
٧١ ص
٧٢ ص
٧٣ ص
٧٤ ص
٧٥ ص
٧٦ ص
٧٧ ص
٧٨ ص
٧٩ ص
٨٠ ص
٨١ ص
٨٢ ص
٨٣ ص
٨٤ ص
٨٥ ص
٨٦ ص
٨٧ ص
٨٨ ص
٨٩ ص
٩٠ ص
٩١ ص
٩٢ ص
٩٣ ص
٩٤ ص
٩٥ ص
٩٦ ص
٩٧ ص
٩٨ ص
٩٩ ص
١٠٠ ص
١٠١ ص
١٠٢ ص
١٠٣ ص
١٠٤ ص
١٠٥ ص
١٠٦ ص
١٠٧ ص
١٠٨ ص
١٠٩ ص
١١٠ ص
١١١ ص
١١٢ ص
١١٣ ص
١١٤ ص
١١٥ ص
١١٦ ص
١١٧ ص
١١٨ ص
١١٩ ص
١٢٠ ص
١٢١ ص
١٢٢ ص
١٢٣ ص
١٢٤ ص
١٢٥ ص
١٢٦ ص
١٢٧ ص
١٢٨ ص
١٢٩ ص
١٣٠ ص
١٣١ ص
١٣٢ ص
١٣٣ ص
١٣٤ ص
١٣٥ ص
١٣٦ ص
١٣٧ ص
١٣٨ ص
١٣٩ ص
١٤٠ ص
١٤١ ص
١٤٢ ص
١٤٣ ص
١٤٤ ص
١٤٥ ص
١٤٦ ص
١٤٧ ص
١٤٨ ص
١٤٩ ص
١٥٠ ص
١٥١ ص
١٥٢ ص
١٥٣ ص
١٥٤ ص
١٥٥ ص
١٥٦ ص
١٥٧ ص
١٥٨ ص
١٥٩ ص
١٦٠ ص
١٦١ ص
١٦٢ ص
١٦٣ ص
١٦٤ ص
١٦٥ ص
١٦٦ ص
١٦٧ ص
١٦٨ ص
١٦٩ ص
١٧٠ ص
١٧١ ص
١٧٢ ص
١٧٣ ص
١٧٤ ص
١٧٥ ص
١٧٦ ص
١٧٧ ص
١٧٨ ص
١٧٩ ص
١٨٠ ص
١٨١ ص
١٨٢ ص
١٨٣ ص
١٨٤ ص
١٨٥ ص
١٨٦ ص
١٨٧ ص
١٨٨ ص
١٨٩ ص
١٩٠ ص
١٩١ ص
١٩٢ ص
١٩٣ ص
١٩٤ ص
١٩٥ ص
١٩٦ ص
١٩٧ ص
١٩٨ ص
١٩٩ ص
٢٠٠ ص
٢٠١ ص
٢٠٢ ص
٢٠٣ ص
٢٠٤ ص
٢٠٥ ص
٢٠٦ ص
٢٠٧ ص
٢٠٨ ص
٢٠٩ ص
٢١٠ ص
٢١١ ص
٢١٢ ص
٢١٣ ص
٢١٤ ص
٢١٥ ص
٢١٦ ص
٢١٧ ص
٢١٨ ص
٢١٩ ص
٢٢٠ ص
٢٢١ ص
٢٢٢ ص
٢٢٣ ص
٢٢٤ ص
٢٢٥ ص
٢٢٦ ص
٢٢٧ ص
٢٢٨ ص
٢٢٩ ص
٢٣٠ ص
٢٣١ ص
٢٣٢ ص
٢٣٣ ص
٢٣٤ ص
٢٣٥ ص
٢٣٦ ص
٢٣٧ ص
٢٣٨ ص
٢٣٩ ص
٢٤٠ ص
٢٤١ ص
٢٤٢ ص
٢٤٣ ص
٢٤٤ ص
٢٤٥ ص
٢٤٦ ص
٢٤٧ ص
٢٤٨ ص
٢٤٩ ص
٢٥٠ ص
٢٥١ ص
٢٥٢ ص

الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ٤٤ - رفتار على عليه السلام با خود

عباد بن عبد اللّه [٧٣] گويد: على (ع) بر روى منبرى آجرى سخن مى‌راند. حكيم بن صميت گويد: على (ع) را ديدم موى سر و ريشش سفيد بود. سوادة بن حنظله [٧٤] گويد: على (ع) را ديدم موى ريشش زرد بود.

مردى از مردم بصره به نام ابو مطر گويد: من در مسجد كوفه مى‌خوابيدم و براى قضاى حاجت به رحبه مى‌رفتم و از بقال نان مى‌گرفتم. روزى به قصد بازار بيرون آمدم كسى مرا صدا زد كه اى مرد، دامن فراچين تا هم جامه‌ات پاكيزه‌تر ماند و هم براى پروردگارت پرهيزكارى كرده باشى. پرسيدم: اين مرد كيست؟ گفتند: امير المؤمنين على بن ابى طالب (ع) است. از پى او رفتم. به بازار شترفروشان مى‌رفت. چون به بازار رسيد، ايستاد و گفت: اى جماعت فروشندگان از سوگند دروغ بپرهيزيد، كه سوگند خوردن اگر كالا را به فروش برساند، بركت را از ميان مى‌برد.

آنگاه به بازار كرباس‌فروشان رفت. بر دكانى مردى نشسته بود خوش‌روى، على (ع) او را گفت: دو جامه مى‌خواهم كه به پنج درهم بيرزد. مرد به ناگاه از جاى بر جست و گفت:

فرمانبردارم يا امير المؤمنين. چون فروشنده او را شناخته بود، از او چيزى نخريد و به جاى ديگر رفت. به پسرى رسيد. گفت: اى پسر دو جامه مى‌خواهم به پنج درهم. پسر گفت: دو جامه دارم آنكه بهتر از ديگرى است، به سه درهم مى‌دهم و آن ديگر را دو درهم. على (ع) گفت:

آنها را بياور و قنبر را گفت: آنكه به سه درهم مى‌ارزد از آن تو. گفت: براى شما مناسب‌تر است كه به منبر مى‌رويد و براى مردم سخن مى‌گوييد. على (ع) گفت: نه، تو جوانى و در تو شور جوانى است. من از پروردگارم شرم دارم كه خود را بر تو برترى دهم، كه از رسول- اللّه (ص) شنيده‌ام كه: «زيردستان را همان پوشانيد كه خود مى‌پوشيد و همان خورانيد كه خود مى‌خوريد.» آنگاه جامه را بر تن كرد و دست در آستين كرد، از انگشتانش افزون بود. گفت:

اى پسر اين تكه را ببر. پسر ببريد و گفت: اى پير مرد بگذار لبه‌اش را بدوزم. على (ع) گفت:

همان گونه كه هست رهايش كن كه شتاب در كار بيش از اينهاست.

زيد بن وهب [٧٥] گويد: جماعتى از مردم بصره نزد على (ع) آمدند. در آن ميان مردى از رؤساى خوارج بود. او را جعد بن نعجه مى‌گفتند. درباره لباسش از او پرسيد كه چرا جامه‌اى بهتر نمى‌پوشد. گفت: اين گونه لباس مرا از خودپسندى دورتر مى‌دارد و براى تأسّى كردن مسلمانان به من شايسته‌تر است. سپس آن خارجى گفت: از خدا بترس، تو خواهى مرد.

على (ع) گفت: خواهم مرد. نه به خدا، كشته مى‌شوم. ضربتى بر سرم فرود مى‌آيد و اين ريشم به خونم خضاب مى‌شود. و اين قضايى است كه خواهد رسيد و عهدى است ديرين و آنكه دروغ بندد نوميد شود.

ابو سعيد [٧٦] گويد: على (ع) به بازار مى‌آمد و مى‌گفت: اى بازاريان از خدا بترسيد و حذر كنيد از سوگند خوردن كه اگر سوگند كالا را به فروش رساند ولى بركت را ببرد. هرآينه تاجر