الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ٩٢ - داستان محمّد بن ابى بكر
چيزها مىآموزى و به مقتضاى آن قضاوت مىكنى؟ پس چرا با او جنگيدى؟ معاويه گفت:
واى بر تو به من مىگويى دانشى اين چنين را بسوزانم. به خدا قسم دانشى جامعتر از اين و حكيمانهتر از اين و روشنتر از اين در هيچ جاى و از هيچ كس نشنيدهام. وليد گفت: اگر از علم و قضاوت على در شگفت هستى، چرا با او جنگيدى؟
معاويه گفت: اگر ابو تراب عثمان را نكشته بود و فتوا مىداد ما به فتوايش عمل مىكرديم.
سپس اندكى خاموش ماند و به مجلسيان خود نگريست و گفت: نمىگوييم كه اين از نوشتههاى على بن ابى طالب است، بلكه مىگوييم از نوشتههاى ابو بكر صديق است كه در نزد پسرش محمد بود و ما بر وفق آنها قضاوت مىكنيم و فتوا مىدهيم.
آن نوشتهها پيوسته در خزاين بنى اميه بود تا زمانى كه عمر بن عبد العزيز به حكومت رسيد.
او بود كه اظهار كرد كه اين سخنان، سخنان على بن ابى طالب (ع) است.
زمانى كه على بن ابى طالب (ع) را خبر دادند كه نامه او به دست معاويه افتاده است بر آن حضرت گران آمد.
عبد اللّه بن سلمه گويد: على با ما نماز مىخواند چون بازمىگشت مىگفت:
|
لقد عثرت عثرة لا اعتذر |
سوف اكيس بعدها و استمر |
|
|
و اجمع الأمر الشّتيت المنتشر [١٨٤] |
|
|
پرسيديم يا امير المؤمنين چه پيش آمده كه چنين سخنى مىشنويم؟ گفت: محمد بن ابى بكر را به امارت مصر فرستادم. مىپنداشت كه به سنت آگاهى ندارد، نامهاى برايش نوشتم حاوى ادب و سنت. محمد كشته شد و آن نامه به دست ديگران افتاد.
داستان محمّد بن ابى بكر
مداينى [١٨٥] از اصحاب خود روايت كند كه از اقامت محمد بن ابى بكر در مصر، هنوز يك ماه نگذشته بود كه نزد آن گروه كه از بيعت با على خود را به يك سو كشيده بودند و قيس بن سعد نيز با آنها كنار آمده بود، كس فرستاد و گفت: يا در طاعت ما داخل شويد يا از بلاد ما بيرون رويد.
آنان جواب دادند كه چنين كه تو مىگويى نكنيم ولى ما را مهلت ده تا بنگريم كه كار به كجا خواهد كشيد و براى نبرد با ما شتاب مكن. محمد بن ابى بكر نپذيرفت. آنان نيز بسيج نيرو كردند و آماده پيكار شدند. سپس جنگ صفين واقع شد و آنان در انديشه سرنوشت محمد بودند. چون خبر پيروزى معاويه و مردم شام را شنيدند كه حكومت نصيب آنان شد و على (ع) و اهل عراق از مقابل معاويه و شاميان بازگشتند آنان نيز بر محمد بن ابى بكر دلير شدند و بدگويى آغاز كردند. محمد چنان ديد حارث بن جمهان بلوى [١٨٦] را با گروهى به سوى آنان فرستاد و يزيد بن حارث از بنى كنانه هم در ميان ايشان بود. جنگى در گرفت و او كشته شد.
سپس مردى از قبيله كلب را فرستاد او را نيز كشتند.