الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٨٩ - حمله سفيان بن عوف غامدى بر انبار
حمله يزيد بن شجره رهاوى بر مردم مكه و رويارويى معقل بن قيس رياحى رحمة اللّه عليه با او
جابر بن عمرو بن قعين گويد: معاويه يزيد بن شجره رهاوى را فراخواند و گفت: رازى را با تو در ميان مىنهم مبادا كسى را از آن آگاه كنى تا زمانى كه از همه سرزمين شام بيرون روى تو را بر سر ساكنان بيت اللّه و حرم خدا و خاندان و عشيره خود كه از ميان آنان بيرون آمدهام- آن سان كه جوجه از تخم مرغ بيرون مىآيد- مىفرستم. والى آنجا مردى است از قاتلان عثمان و از كسانى كه خون او بر زمين ريخته. انتقام از او سبب شفاى دل ما و دل تو و نزديكى به خدا شود. پس در حركت آى- خدايت بركت دهاد- تا در مكه فرود آيى در آنجا مردمى را كه براى حج آمدهاند خواهى ديد. آنها را به اطاعت و پيروى ما دعوت كن. اگر اجابت كردند، دست از آنان بدار و از آنان بپذير. و اگر رخ برتافتند به زبان با آنان محاجّه كن ولى به جنگ مپرداز تا آنچه گفتهام كه به آنان بگويى گفته باشى. زيرا آنان اصل و عشيره من هستند و من خواهان بقاى ايشانم و بركندنشان را خوش ندارم. سپس بر مردم نماز بخوان و امور حج را بر عهده گير.
يزيد بن شجره رهاوى معاويه را گفت: كه من به جايى كه مرا مىفرستى نخواهم رفت تا آنگاه كه سخن من بشنوى و نياز مرا برآورى.
معاويه گفت: چنين باد، اكنون هر چه بايد بگويى بگوى.
يزيد بن شجره گفت: سپاس و ستايش خدايى را كه سزاوار سپاس و ستايش است و شهادت مىدهم كه خدايى جز اللّه پروردگار جهانيان نيست. و محمد (ص) بنده او و پيامبر اوست. اما بعد، تو مرا به سوى قوم خدا و مجمع صالحان مىفرستى، اگر مىپسندى كه به سوى آنها روم و با آنها بدان گونه رفتار كنم كه خود مىپسندم و كارى كنم كه در آن اميد پيوستن آنها به تو باشد كه خواهم رفت، و اگر مىخواهى كار من ستم بر مردم و كشتن آنها و ايجاد خوف در دل بىگناهان- باشد و هيچ عذرى از هيچ كس نپذيرم، اين كار از من نيايد و ديگرى را نامزد آن نماى.