الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٣٥ - خبر بنى ناجيه
«خدايت هدايت كناد، مرا عيب مكن و به من بد گمان مشو، مرا با حلوان چه كار.
براى او اندوهگين مشو كه او آزمند آن بود كه از روى طمع مالى فرا چنگ آرد، حلوان مردى بيگانه بود.
چرا از روى بىخردى او را نزد من فرستادى و از اين كار چه قصدى داشتى آيا مىخواستى مردى را كه هرگز به خواب غفلت نرفته است به ورطه سقوط كشى؟
او را به نزد على فرستادى و على شيرى است در تكوتاز از شيران خفّان [٢٣٦].
تو در جوار امير المؤمنين در امن و راحت بودى و عراق را حمايت مىكردى و بهترين مردان بنى شيبان بودى.
تا آنگاه كه به كارى پرخطر دست زدى، كارى كه خود در نهان و آشكار كسانى را كه مرتكب آن كارها مىشدند. ناخوش مىداشتى.
اگر براى خدا صبر مىكردى و مال خدا را مىپرداختى زندهها و مردههاى ما را خوشنام و پاكيزه مىگردانيدى.
ولى تو به شاميان پيوستى و فضل و انعام پسر هند (معاويه) را خواستار شدى و اين كار تو مرا سخت غمگين ساخت.
اكنون از روى پشيمانى لب به دندان بگز، وقتى كه كار از كار گذشته است، چه مىگويى؟
به گونهاى در آمدهاى كه همه خاندانها دشمنت مىدارند و خداوند هيچ كس را كه مردم را با او كينه باشد رفعت نخواهد داد.»
چون نامه برادر به مصقله رسيد، دانست كه آن قاصد مسيحى به هلاكت رسيده است پس از اندك زمانى بنى تغلب از مرگ حلوان خبر يافتند و نزد مصقله شتافتند و گفتند، تو يار ما را به كشتن دادى يا بايد زندهاش كنى و يا خونبهايش را بدهى. مصقله گفت: نمىتوانم زندهاش كنم ولى خونبهايش را مىدهم. و خونبهاى او بداد.
عبد الرحمن بن جندب از پدرش روايت كند كه چون مصقله گريخت كسانى به على (ع) گفتند: آن اسيران كه بهاى آزاديشان داده نشده بار ديگر دستگير كن. على (ع) گفت: اين قضاوتى عادلانه نيست. آنها آزاد شدهاند، و مردى كه آنها را خريده بود آزادشان كرده و آن مال كه از آن من است دينى است بر كسى كه آنها را خريده است.
شنيدم كه ظبيان بن عماره يكى از بنى سعد بن زيد مناة درباره بنى ناجيه شعرى چنين گفت:
«اى بنى ناجيه چرا در برابر ضربات دشمن مقاومت نكرديد، در برابر شمشيرهاى آختهاى كه سرها بر باد مىداد، نمانديد.
و نيزههايى كه از پى يكديگر گردنهايتان را مىسنبيد و پيكانهايى تيزپرواز كه بر شما مىباريد.»
شنيدم كه جندب بن عبد الرحمن بن جندب از پدرش حكايت مىكرد كه: چون خبر حادثه