الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٧٨ - حمله سفيان بن عوف غامدى بر انبار
بر صندودا گذشتم، مردم آنجا نيز گريخته بودند و هيچ كس را نديدم. بازهم پيش راندم به قصد فتح انبار. مردم انبار را از من ترسانده بودند. فرمانده پادگان آنجا بيامد و در برابر من بايستاد. من قدم پيش ننهادم تا چند تن از جوانان اهل روستا را گرفتم و پرسيدمشان: بگوييد كه در انبار چند تن از ياران على هستند. گفتند همه افراد پادگان على پانصد نفر هستند آنها هم پراكنده شده و به كوفه بازگشتهاند و نمىدانيم اكنون چند تن باقى ماندهاند، گويا همه بيش از دويست تن نباشند.
من در آنجا فرود آمدم و ياران خود به افواجى تقسيم كردم و فوجى پس از فوج ديگر مىفرستادم، اينان مىرفتند و جنگ در مىپيوستند. ياران من جنگ را پاى مىداشتند و آنان را در درون كوچهها فرار مىدادند، چون چنين ديدم نخست حدود دويست نفر پياده پيش فرستادم و پس از ايشان سواران را روانه داشتم. پيادگان و سواران حمله كردند ديرى نپاييد كه سپاه خصم همگان پاى به گريز نهادند. فرمانده آنان با شمارى از مردان كشته شدند. بر سرشان رفتيم، سى و چند مرد بودند. هر چه در شهر انبار بود از اموال مردم همه را بار كرديم و بازگرديديم. به خدا سوگند تا كنون جنگى نكردهام كه مانند اين جنگ تندرست بيرون آمده باشم و خوشدل و شادمان. و خبر يافتهام كه مردم سخت ترسيدهاند.
چون نزد معاويه آمدم و ماجرا به مشافهت گفتم، گفت: درست همان چيزى هستى كه به تو گمان مىبردم به شهرى از شهرهاى من وارد نشوى جز آنكه همانند فرمانروايى سترگ عمل خواهى كرد. تو را به هر جا كه خواهى امارت دهم تو در هر جا كه باشى امين من هستى و هيچ كس از مردم جز من به تو فرمان نخواهد داد.
به خدا سوگند، جز اندكى درنگ نكرديم كه ديديم مردانى از مردم عراق سوار بر شتران به سوى ما مىآيند. اينان از لشكرگاه على گريخته بودند.
جند بن عفيف گويد: به خدا سوگند من در سپاه انبار بودم با اشرس بن حسّان بكرى، كه به ناگاه سفيان بن عوف با افواجى از مردان جنگى كه زره بر تنشان مىدرخشيد فراز آمد و ما را سخت ترسانيدند. دانستيم كه توان پايداريمان در برابر آنها نيست. سردار ما به جنگ او بيرون آمد و ما پراكنده شديم، تنها نيمى از ما حاضر شد با آنان پيكار كند. به خدا سوگند جنگ در پيوستيم و نيكو جنگيديم. تا آنجا كه نزديك بود به هزيمت رويم. در اين حال سردار ما از اسب فرود آمد و در حالى كه اين آيه را مىخواند: «بعضى از ايشان بر سر پيمان خويش جان باختند و بعضى چشم به راهند و هيچ پيمان خود دگرگون نكردهاند [٥٤]» سپس ما را گفت: هر كه نمىخواهد با خدا ديدار كند و خواستار مرگ نيست، تا ما با آنها در نبرديم از اين قريه به در رود، زيرا سرگرم شدن ما به جنگ ما را از تعقيب فراريان بازمىدارد. و هر كه خواستار چيزى است كه در نزد خداست بداند كه آنچه در نزد خداست براى نيكوكاران بهتر است. سپس با سى مرد پياده شد. من نيز نخست قصد آن كردم كه پياده شوم و همراه او بجنگم ولى بعدا