الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٠٤ - كشته شدن محمد بن ابى بكر رحمة اللّه عليه
سلامت گرداند، آن سان كه بر دوست خود ابراهيم سرد و سلامت گردانيد و بر تو و يارانت چنان كند كه با نمرود و نمروديان كرد. اميد آن دارم كه خدا تو را و امامت معاوية بن ابى سفيان و اين را- اشاره به عمرو بن عاص كرد- در لهيب جهنم خود بسوزاند و هر زمان كه شعلهاش كم شود آن را بيش از پيش بر افروزد.
معاوية بن حديج گفت: من تو را از سر ستمكارى نمىكشم، بلكه به خونخواهى عثمان مىكشم. محمد گفت: از عثمان سخن مگوى، عثمان به حق عمل نكرد و حكم قرآن ديگرگون نمود و خداى عز و جل فرمايد: «آنان كه به آنچه خدا نازل كرده داورى نمىكنند كافرانند.» و در آيات ديگر ستمكارانند يا فاسقانند [٢٠٣] عثمان مرتكب اعمالى شد كه سبب دشمنى ما با او شد. خواستيم كه از مسند فرمانروايى كناره جويد، نپذيرفت. مردم نيز او را كشتند. معاوية بن حديج او را پيش كشيد و گردنش را بزد، سپس پيكر او در درون شكم خر جا داد و آتش زد.
چون اين خبر به خواهر او ام المؤمنين عايشه رسيد. سخت زارى و بىتابى كرد. از آن پس، در پى هر نماز معاوية بن ابى سفيان و عمرو بن عاص و معاوية بن حديج را نفرين مىكرد.
زن فرزند برادر خود محمد را نزد خود آورد و تعهد كرد. قاسم بن محمد بن ابى بكر در كفالت او بزرگ شد.
معاوية بن حديج مردى ملعون و ناپاك بود، على بن ابى طالب (ع) را سبّ مىكرد.
داود بن ابى عوف [٢٠٤] گويد: معاوية بن حديج نزد حسن بن على بن ابى طالب (ع) به مسجد مدينه رفت. حسن (ع) او را گفت: واى بر تو اى معاويه، تو كسى هستى كه امير المؤمنين على بن ابى طالب (ع) را سبّ مىكنى؟ به خدا سوگند اگر روز قيامت بشود او را خواهى ديد- هر چند گمان ندارم كه تو را لياقت آن باشد كه ديده بر او افتد- كه دامن بر كمر زده و بر روى منافقين مىزند آن سان كه اشتران غريب را از آب دور كنند.
عبد اللّه بن شدّاد [٢٠٥] گويد: عايشه سوگند خورد كه از آن پس هرگز گوشت كباب شده نخورد و تا زنده بود لب به كباب نزد. و هر بار كه پايش مىلغزيد مىگفت: به سر بر زمين خورد معاوية بن ابى سفيان و عمرو بن عاص و معاوية بن حديج.
ابو اسحاق [٢٠٦] گويد: وقتى كه خبر قتل محمد بن ابى بكر و آنچه بر سر او آمده بود به مادرش اسماء بنت عميس رسيد، اندوه خود فرو خورد و به مصلّاى خود رفت. و به ناگاه از پستانهايش خون جارى شد.
ابو اسماعيل كثير النّواء [٢٠٧] گويد: ابو بكر به غزوهاى رفته بود. اسماء بنت عميس كه زوجه او بود در خواب ديد كه گويى شويش سر و ريش را به حنا خضاب كرده است و جامهاى سفيد بر تن دارد. اسماء نزد عايشه آمد و از خوابى كه ديده بود آگاهش كرد عايشه گفت: اگر خوابت راست باشد تعبيرش اين است كه ابو بكر كشته شده و آن خضاب خون است و آن جامه سفيد