الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٩٠ - حمله سفيان بن عوف غامدى بر انبار
معاويه گفت: به راه خود رو كه خدايت راه بنمايد كه از راه و روش تو خشنودم.
يزيد بن شجره مردى عابد و خداى ترس بود. ولى عثمانى بود و در جنگ صفين با معاويه بود. از دمشق بيرون آمد شتابان. بزرگان دمشق كه مشايعتش مىكردند و در حق صحابه دعاى خير مىنمودند، و از او مىپرسيدند به كجا مىروى؟ و او مىگفت: به زودى- اگر خدا خواهد- خواهيد دانست. و چون بدين پاسخ راضى نشدند، گفت: سبحان اللّه «آدمى از شتاب آفريده شده» حال پنداريد كه دانستيد. سپس راه خويش در پيش گرفت و گفت:
«بار خدايا، اگر مقرر كردهاى كه ميان اين لشكر كه به صوب مكه مىرود و ميان اهل حرمت كه اين لشكر را به سوى آنها فرستادهاند، جدالى درگير شود، مرا از آن بركناردار. كه من از جنگ با كسانى كه در قتل عثمان خليفه مظلوم شريك شدند، و جنگ با كسانى كه او را واگذاشتند يا در اطاعت او در نيامدند و حرمتش نگه نداشتند باك نداشتهام و ندارم ولى از جنگ در حرم تو كه حرمت آن را بر ما مقرر داشتهاى مىترسم.»
پس يزيد بن شجره براند و حارث بن نمير تنوخى را بر مقدمه بفرستاد، اينان برفتند تا به وادى القرى رسيدند و از آنجا رهسپار جحفه شدند و رفتند تا در دهم ذى الحجّه به مكه در آمدند.
عباس بن سهل بن سعد انصارى گويد: قثم بن عباس بن عبد المطلب شنيد كه آنان به مكه نزديك مىشوند و هنوز از جحفه بيرون نيامده بودند. قثم عامل على (ع) در مكه بود و اين سال، سال ٣٩ هجرى بود. قثم مردم مكه را گرد آورد و براى ايشان سخن راند. حمد و ثناى بارى تعالى به جاى آورد، سپس گفت:
«اما بعد، لشكرى عظيم از شام بر سر شما مىآيد. اگر بر طاعت و بيعت خود وفا داريد برخيزيد و بسيج كنيد تا به مقابله رويم و اگر نه، هر چه در دل داريد بگوييد و مرا نفريبيد زيرا فريب انديشه را مىميراند و صاحب رأى را بر زمين مىزند». مردم زمانى خاموش ماندند و هيچ نگفتند. قثم گفت: آرى، آنچه در دل داشتيد بيان كرديد و خواست كه به زير آيد. شيبة ابن عثمان گفت:- خدايت بيامرزد- اى امير انديشه بد به ما مبر و گمان بد مكن. ما بر طاعت و بيعت خويش پايبنديم و تو امير ما و پسر عمّ خليفه ما هستى. اگر ما را بخوانى پاسخت گوييم و اگر فرمان دهى فرمانت بريم ولى به قدر طاقت و توانمان. پس قثم ستوران خويش بياورد و بار خود بر آن نهاد و خواست كه از مكه كنارى گيرد.
عباس بن سهل بن سعد گويد: ابو سعيد خدرى آمد و پرسيد كه قثم كجاست؟ و ميانشان دوستى بود. گفتند: ستوران خود آورده و بار بر آنها ده تا از مكه بيرون رود. ابو سعيد نزد او رفت و بر او سلام كرد و گفت: چه آهنگ دارى؟ گفت: همان حادثه پيش آمده كه شنيدهاى و مرا لشكرى كه با آن بتوانم از خود و از شهر دفاع كنم، نيست. ديدم بهتر آن است كه از مكه بروم.
اگر براى من سپاهى گرد آمد مىجنگم وگرنه جان خويش نجات مىدهم. ابو سعيد گفت:
هنوز در مدينه بودم كه حاجيان و بازرگانان عراقى آمدند و گفتند كه لشكرى از كوفه به سردارى