الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١١٣ - نامه امير المؤمنين على عليه السلام به ياران خود
كه حق با شماست، ولى شما سر برتافتيد و مرا گفتيد كه پيشنهادشان بپذير، اگر آنچه در قرآن آمده است قبول كردند كه در اين صورت با ما در پذيرفتن سخن حق همداستانند و اگر از آنچه در قرآن آمده است سر برتافتند اين بزرگترين دليل ماست براى پيكار با آنها. رأى شما قبول كردم زيرا هم سر به نافرمانى كشيده بوديد و هم در پيكار سست شده بوديد. قرار بر آن شد كه كار مصالحه ميان شما و ميان ايشان بر عهده دو مرد باشد و آنان هر چه را قرآن زنده كرده زنده كنند و آنچه را ميرانيده است بميرانند. ولى آن دو را رأى ديگرگون شد و به مقتضاى آن شرط عمل نيارستند. آنچه در قرآن آمده بود به يك سو افكندند و با آنچه در كتاب خدا آمده بود مخالفت كردند، خداوند نيز آنان را از انديشه درست به دور داشت و به وادى ضلالت راه نمود. حكم خدا به دور افكندند و به راستى چنان كسان چنان كارى توانستند كرد. گروهى پيمان ما گسستند [٢١٧] و ما نيز آنان را واگذاشتيم تا آنگاه كه در زمين تبهكاريها كردند، كشتند و فساد نمودند. چون با آنان به گفتگو پرداختيم، گفتيم، نخست قاتلان برادران ما را به دست ما بسپاريد سپس كتاب خدا ميان ما و شما حكم كند. گفتند: همه ما قاتلان آنها هستيم و ريختن خون آنها و شما را حلال مىدانيم. آنگاه بسيج پيكار ما كردند و خداوند آنان را به آنجا كه ظالمان را سرنگون مىنمايد سرنگون كرد. چون كار آنان ساخته آمد گفتمتان كه بر فور به دشمنتان روى نهيد، گفتيد شمشيرهايمان كند شده و تركشهايمان از تير خالى است و نيزههايمان را سرنيزه نيست و آنچه نيزهاش مىخوانيم جز چوبدستى نيست ما را به شهرمان بازگردان تا ساز نبرد كنيم با بهترين اسب و سلاح. و اگر به شهر بازگردى به جاى آن شمار كه از جنگجويان ما كشته شدهاند يا از ما جدا شدهاند، گروه ديگرى را به لشكر خواهى آورد كه اين كار ما را در برابر دشمنمان تقويت خواهد كرد. شما را به شهر بازگرداندم چون به نزديكى كوفه رسيديم فرمان دادم در نخيله فرود آييد و لشكرگاه برپا كنيد و همواره در لشكرگاه خود بمانيد و آنچه كم داريد فراهم آريد و دل به جهاد بنديد و از ديدار با زنان و فرزندانتان بكاهيد كه مردان جنگى مردانى شكيبايند و همواره دامن عزم بر كمر دارند و ماندگى نمىشناسند و ملول نمىشوند نه از بيدارى كشيدن در شب و نه از تشنگى در روز و نه از تهى بودن شكم و نه از كوفتگى بدن. جماعتى از شما نزد من ماندند و عذرهاى واهى آوردند و گروهى نافرمانى كردند و به شهر رفتند. نه در آنها كه مانده بودند صبر و ثباتى بود و نه آنان كه به شهر رفتند بازگشتند. تا يك روز كه به لشكرگاه خود نگريستم، شمار سربازان من به پنجاه تن هم نمىرسيد. چون چنان ديدمتان من هم به كوفه در آمدم ولى شما تا به امروز نتوانستهايد با من از شهر پاى بيرون نهيد.
چه انتظار مىكشيد؟ نمىبينيد كه از هر طرف زمينهاى شما روى به نقصان مىنهد و شهرهايتان يكى پس از ديگرى به دست دشمن مىافتد و شيعيان من در آن شهرها كشته مىشوند و مرزهايتان را مرزبانى نيست و اين دشمن است كه به بلاد شما لشكر مىكشد؟ در