الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٢٤ - خبر بنى ناجيه
على (ع) به زياد بن خصفه نوشت:
اما بعد، به تو فرمان داده بودم كه در دير ابو موسى درنگ كنى تا فرمان من به تو رسد ولى من هنوز ندانستهام كه آن قوم به كدام سوى رفتهاند. گويند به سوى قريهاى از قراء سواد [٢٢٧] موسوم به نفّر رفتهاند، از پى آنها برو و سراغشان را از هر كس بگير. آنان مردى مسلمان از مردم سواد را كه نماز مىخوانده كشتهاند. اگر آنان را يافتى به نزد من بازگردان و اگر سر برتافتند با آن جنگ كن و براى پيروزى بر ايشان از خداوند يارى بخواه كه اين قوم از حق جدا شدهاند و خونى حرام ريختهاند و در جادهها هراس انگيختهاند. و السلام.
عبد اللّه بن وأل گويد: نامه را گرفتم و از نزد او بيرون آمدم و من در آن روزها جوانى نو خاسته بودم. اندكى رفتم و بازگرديدم و گفتم: يا امير المؤمنين آيا زمانى كه نامه را به زياد بن خصفه دادم اجازت مىدهى كه با او به جنگ دشمنت بروم؟ گفت: اى پسر برادرم چنان كن. به خدا سوگند اميد آن دارم كه تو از ياران من باشى براى پيروزى حق و از ياوران من براى سركوب ستمكاران. گفتم: اى امير المؤمنين به خدا سوگند كه من چنين خواهم بود و در زمره آنان، آن گونه كه تو دوست داشته باشى. ابن وأل مىگويد: به خدا سوگند دوست نداشتم لذت سخن گفتن با على (ع) را با يك جهان ثروت معاوضه كنم.
پس به نزد زياد رفتم و نامه على (ع) به او دادم و همچنان بر پشت توسن باد پاى خود نشسته بودم و سراپاى در سلاح. زياد چون مرا در آن حال ديد گفت: پسر برادرم به خدا سوگند از تو بىنياز نيستم و مىخواهم در اين پيكار همراه من باشى. گفتم: از امير المؤمنين اجازت آن خواستهام و مرا اجازت داده است. زياد بسى خوشحال شد. آنگاه رانديم تا به موضعى كه قبلا در آنجا بودند رسيديم. سراغشان را گرفتيم، گفتند: رهسپار مداين شدهاند. به مداين رانديم. يك شب و يك روز بود كه در آنجا فرود آمده بودند. آرميده بودند و ستوران خويش علف داده بودند ولى ما سخت خسته بوديم. چون ما را ديدند بر اسبها جستند و راست بر آنها نشستند. ما پيش آمديم تا به نزديكشان رسيديم و رو به رويشان ايستاديم. خرّيت بن راشد از آن ميان فرياد زد: اى كوردلان و كورديدگان، آيا با خدا و كتاب خدا و سنت پيامبر خدا هستيد يا با قوم ظالمان؟ زياد بن خصفه گفت: نه، ما با خدا و كتاب خدا و سنت پيامبر خدا و با پسر عمّ رسول او يعنى كسى كه خدا و رسول خدا و كتاب خدا را بر همه دنيا ترجيح مىدهد. اى كورديدگان اى كسانى كه گوش دل و گوش سرتان را پنبه غفلت گرفته است.
خرّيت گفت: اكنون بگوييد كه چه مىخواهيد. زياد كه مردى جنگآزموده و در عين حال اهل رفق و مدارا بود، گفت: مىبينى كه سخت خستهايم. آنچه براى آن آمدهايم نتوانيم كه در برابر همه ياران تو بيان كنيم. تو فرود آى، ما نيز فرود مىآييم، سپس ما خلوت مىكنيم و به گفتگو مىپردازيم، اگر در آنچه ما مىگوييم فايدتى يافتى از ما بپذير و اگر من در آنچه از تو مىشنوم اميد عافيتى يافتم آن را مردود نمىشمارم. خرّيت گفت: فرود آى، زياد فرود آمد.