الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٢٦ - خبر بنى ناجيه
داشته باشد. خرّيت گفت: همان كه گفتم. زياد پرسيد كه چرا آن مرد مسلمان را كشتيد؟
گفت: من او را نكشتم، جمعى از ياران من او را كشتند. زياد گفت: آنان را به من تسليم كن.
خرّيت گفت: چنين كارى نشايد. زياد گفت: پس تو خود در قتل او شريكى. گفت: همان كه شنيدى.
گويد: ما يارانمان را به پيش خوانديم، او نيز به پيش خواند و جنگ آغاز كرديم. به خدا از آن زمان كه ديده به جهان گشودهام جنگى اين چنين نديده بودم. نخست با نيزه حمله كردند و چنان كردند كه ديگر نيزهاى در دستهاى ما نماند، به ناچار دست به شمشير برديم، و بر هم زديم تا شمشيرهايمان كج شد. اسبان ما و اسبان آنان مجروح شده بود و از ما و از آنان بسيارى مجروح شدند. دو مرد از ما كشته شدند. يكى سويد غلام زياد كه همواره در كنار او بود و مردى از ابناء [٢٢٨] به نام واقد بن بكر و پنج نفر ما از آنان كشتيم. تا شب در رسيد. هم آنان سخت از ما كراهت داشتند و هم ما از آنان. دشمنى و كينهتوزى به اوج خود رسيده بود. زياد و من نيز مجروح شده بوديم. من و زياد در جانبى خوابيديم و آنان در جانبى. خرّيت و يارانش ساعتى از شب درنگ كردند ولى به ناگاه از آنجا رفتند. و بامدادان ديديم كه رفتهاند. به خدا سوگند رفتنشان را ناخوش نمىداشتيم. ما از پى ايشان به بصره رفتيم. شنيديم به اهواز رفتهاند و در كنار شهر فرود آمدهاند. جمعى از يارانشان- قريب به دويست تن- هم كه در كوفه مىبودند به آنها پيوسته بودند. اينان به هنگام قيام خرّيت آمادگى نداشتند و بعدا خود را به اهواز رسانيده بودند. زياد گزارش كار خويش به على (ع) نوشت:
اما بعد، با دشمن خدا، خرّيت بن راشد و اصحابش در مداين بر خورد كرديم آنان را به هدايت و حق و آنچه هر دو ما بدان معتقديم فراخوانديم ولى آنان را غرورشان به گناه كشانيد و از حق سر برتافتند و شيطان كردارهايشان را در چشمشان بياراست و از راه راست منحرف شدند پس آهنگ نبرد ما كردند و ما در برابرشان نيك پايدارى كرديم و ميان ما جنگى سخت در گرفته بود. از نيمروز تا وقت غروب. دو مرد صالح از ما به شهادت رسيد و پنج تن از آنان كشته شد.
و ميدان نبرد را به سود ما رها كردند. از هر دو طرف جمعى مجروح شدند. اما چون شب بر سر دست آمد در زير پرده تاريكى بىخبر گريختند و به اهواز شدند. خبردار شدم كه در محلى از شهر مقام كردهاند. ما در بصره هستيم و جراحات خود را مداوا مىكنيم و منتظر فرمان امير المؤمنين هستيم. خداوند رحمت خود بر تو ارزانى دارد. و السلام.
چون نامه به على (ع) رسيد و آن را براى مردم خواند. معقل بن قيس [٢٢٩] رياحى بر خاست و گفت: يا امير المؤمنين، خداوند كار تو را به صلاح آورد، مىبايست به جاى هر نفر كه فرستادهاى ده نفر از مسلمانان مىفرستادى تا چون به آنان مىرسيدند مهلتشان نمىدادند و رشته حياتشان مىبريدند و اما اگر آنان با گروهى همچند خود روياروى شوند مقاومت خواهند كرد كه اينان عرباند و از لشكرى همچند خود روى برنتابند و سخت پايدارى كنند و از دل و