الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٣٣ - خبر بنى ناجيه
شديم و در برابر آنان كه از ما رخ برتافتند مقاومت ورزيديم و خداوند بر روى آنان زد و ما را بر ايشان پيروز گردانيد. اما آنان را كه مسلمان بودند، بر ايشان منت نهاديم و از ايشان براى امير المؤمنين بيعت گرفتيم و زكاتى كه بر عهده آنها بود بستديم و اما آنان كه مرتد شده بودند به بازگشت به اسلامشان فرا خوانديم، كه اگر بازنگردند كشته شوند. همه جز يك تن به اسلام بازگشتند، آن يك تن را هم كشتيم. اما مسيحيان، آنها را اسير كردهايم و مىآوريم تا براى اهل ذمه پندى شود كه ديگر از دادن جزيه سر برنتابند و جرئت جنگ با اهل قبله نيابند و اينان شايسته تحقير و خوارىاند. خداوند بر تو رحمت آورد يا امير المؤمنين و بهشتهاى پرنعمت خود به تو ارزانى دارد. و السلام.
معقل همراه با اسيران به سوى كوفه در حركت آمد. در راه به مصقلة بن هبيره شيبانى كه از سوى على (ع) عامل اردشيرخرّه بود گذر كرد. شما را اسيران پانصد تن بودند زنان و كودكان در نزد او گريه كردند و مردان بانگ بر داشتند كه اى ابو الفضل اى كسى كه كارهاى سخت و سنگين از تو ساخته است، اى مأواى ناتوانان و اى آزاد كننده اسيران بر ما منت نه، ما را بخر و آزاد كن.
مصقله گفت: به خدا سوگند صدقه كنم و ايشان را آزاد نمايم كه خداوند صدقهدهندگان را پاداش مىدهد. اين سخن به گوش معقل رسيد. گفت: اگر بدانم كه مصقله اين سخن از روى همدردى با آنها و تحقير شما گفته باشد گردنش را مىزنم، اگر چه اين عمل به نابودى بنى تميم و بكر بن وائل انجامد.
مصقلة بن هبيره، ذهل بن حارث ذهلى [٢٣٥] را نزد معقل فرستاد و گفت: مسيحيان بنى ناجيه را به من بفروش. معقل گفت: مىفروشم به هزار هزار درهم. او نپذيرفت و پيوسته در آمد و شد بود تا آنها را به پانصد هزار درهم خريد، معقل اسيران را به او داد و گفت: در فرستادن آن مال براى امير المؤمنين شتاب كن. مصقله گفت: اكنون قسمتى از آن را مىفرستم و قسمت ديگر را هم وقت ديگر همچنين تا ديگر چيزى بر عهده من باقى نماند- ان شاء اللّه-.
معقل نزد على (ع) آمد و ماجرا بازگفت. على (ع) گفت: كارى نيكو كردى و درست و در آن موفق شدهاى.
على (ع) چندى منتظر مصقله ماند كه مال نزد او فرستد و او درنگ مىكرد. تا به على (ع) خبر رسيد كه مصقله همه اسيران را از بند رهانيده است. و از آنها نخواسته است براى رهايى خويش چيزى ادا كنند. پس گفت: آرى مصقله غرامت بزرگى به گردن گرفته و شما خواهيد ديد كه به وعده وفا نكند. سپس به او نوشت:
اما بعد، بدان كه يكى از بزرگترين خيانتها خيانت به ملت است و از بزرگترين تقلبها، تقلب در حق پيشواى مردم است. پانصد هزار درهم از حقوق مسلمانان در نزد توست. چون رسول من به نزد تو آيد آن را روانه دار وگرنه تا نامه مرا خواندى به نزد من بيا. من به رسول خود گفتهام كه حتى يك ساعت هم پس از رسيدنش به نزد تو مهلتت ندهد مگر اينكه آن مال نزد من