الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٦٠ - تاختن ضحّاك بن قيس و رويارويى حجر بن عدىّ با او
فراخواند. برايش علمى بست و با چهار هزار روانه نمود. حجر برفت تا به سماوه رسيد. اينجا سرزمين بنى كلاب بود. امرؤ القيس بن عدىّ بن اوس بن جابر بن كعب بن عليم كلبى، پدر زن حسين بن على بن ابى طالب (ع) در آنجا بود حجر با او ديدار كرد اينان او را در راه و دريافتن آب راه مىنمودند. حجر شتابان در پى ضحّاك مىرفت تا در ناحيه تدمر به او رسيد. او را متوقف ساخت و ساعتى نبرد كردند، از ياران ضحاك نوزده نفر و از ياران حجر دو تن: عبد الرحمن و عبد اللّه غامدى كشته شدند. شب پرده افكند و ضحاك از صحنه نبرد بگريخت. چون روز بردميد نشانى از او و يارانش نديدند. ضحاك بعدها مىگفت:
|
انا الضحاك و انا ابو انيس |
|
|
من ضحاك بن قيس و
|
و قاتل عمرو و هو ابن عميس |
|
|
كشنده عمرو بن عميس هستم.
مسعر بن كدام [٣٨] گويد: على (ع) مىگفت كه دوست دارم در برابر مردم كوفه يا در برابر اصحاب خود، هزار تن از بنى فراس مىداشتم.
زيد بن وهب گويد: عقيل بن ابى طالب (رض)، هنگامى كه خبر يافت كه مردم كوفه امير المؤمنين على (ع) را واگذاشته و بر ضد او عصيان كردهاند به او نوشت:
بسم اللّه الرحمن الرحيم «به بنده خدا على امير المؤمنين از عقيل بن ابى طالب.
سلام بر تو باد. سپاس خدايى را به جاى مىآورم كه هيچ خدايى جز او نيست.
اما بعد، خداى تعالى تو را از بدى نگهدارد و در هر حال از مكروه در امان.
براى گزاردن عمره به مكه رفته بودم. عبد اللّه بن سعد بن ابى سرح را با حدود چهل جوان از فرزندان طلقاء [٣٩] ديدم و نشان انكار در چهرههاى ايشان مشاهده كردم.
گفتم: اى نابكارزادگان به كجا مىرويد؟ آيا آهنگ پيوستن به معاويه داريد. به خدا سوگند دشمنى شما ديرينه است و انكارناپذير. آيا مىخواهيد نور خدا را خاموش كنيد و كار او دگرگون سازيد؟ آنان مرا به زشتى ياد كردند و من نيز ناسزايشان گفتم.
در مكه كه بودم از مردمش شنيدم كه ضحاك بن قيس به حيره حمله كرده و هر چه خواسته از اموال مردم را تاراج كرده و بىهيچ آسيبى بازگشته است. بدا روزگارى كه كسى چون ضحاك را بر تو چيره گرداند. و اين ضحاك كيست؟ زبون بىريشهاى چون قارچى بىارزش در بيابانى. وقتى كه اين خبر شنيدم با خود گفتم مگر شيعيان و ياران تو تو را واگذاشتهاند. اى برادر تصميم خويش به من بنويس، اگر مىخواهى تن به مرگ دهى برادرزادگان و برادرانت را به نزد تو آرم كه تا زندهاى ما نيز زنده باشيم و چون تو را مرگ در رسد ساعتى بعد از تو در دنيا