الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٥٩ - تاختن ضحّاك بن قيس و رويارويى حجر بن عدىّ با او
|
عمارة لا يطلب بذحل و لا وتر |
|
|
بايد بگويم كه عماره نه هرگز در طلب خون است و نه انتقام.
|
يبيت و او تار بن عفّان عنده |
|
|
شب هنگام كه ميان خورنق و قصر به خواب
|
مخيمة بين الخورنق و القصر |
|
|
مىرود خون پسر عفان بر سر او خيمه زده.
|
تمشّى رخىّ البال مستشزرا القدوى |
|
|
آسوده خاطر و بىخيال قدم مىزنى گويى كه
|
كانّك لم تشعر بقتل ابى عمرو |
|
|
از قتل ابو عمر و عثمان بن عفان بىخبرى.
معاويه در اين هنگام ضحاك بن قيس فهرى را بخواند و گفتش: در حركت آى تا به ناحيه كوفه برسى و هر چه توانى، از هر جاى بر باى. اگر به اعرابى بر خورد كردى كه در اطاعت على بودند، تارومارشان كن و اگر در راه به سواران مسلح لشكر على رسيدى بر آنها تاختن آور. و چون در جايى چنين كردى، درنگ مكن و به جاى ديگر رو و همچنان كن. هرگاه تو را گفتند كه دستهاى از سواران به جنگ تو روانه كردهاند براى رويارويى با آن بايست. پس او را با سه هزار يا چهار هزار سرداران يكّهتاز روانه كرد.
ضحاك به سوى كوفه آمد هر كه را مال و خواستهاى بود بستد و به هر كس از اعراب بدوى رسيد او را بكشت تا به ثعلبيّه رسيد. افواج سپاهش بر قافله حاجيان حمله كردند و متاعشان بربودند. در راه كه مىآمد، عمرو بن عميس بن مسعود- برادرزاده عبد اللّه بن مسعود- صحابى رسول اللّه (ص) را ديد. در راه حجاج، در قطقطانيه او را با جمعى از صحابه كه همراهش بودند بكشت.
ابو روق [٣٦] گويد: پدرم براى من حكايت كرد كه على (ع) به ميان مردم آمد و بر منبر شد و سخن گفت و ندا داد كه اى مردم كوفه به جايى كه بنده صالح خدا عمرو بن عميس كشته شده و به يارى لشكرهايتان كه بعضى به هلاكت رسيدهاند بيرون شويد. بيرون شويد و با دشمنتان بجنگيد و حريم خويش حفظ كنيد، اگر خواهيد كه كارى كنيد.
پاسخى از روى سستى و بىحالى به او دادند. على (ع) ناتوانى و سستى را در وجود آنان مشاهده كرد. در اين حال فرمود:
«به خدا سوگند، دوست دارم به جاى هر صد مرد از شما يكى از آنها از آن من بود. واى بر شما با من به جنگ بيرون آييد و سپس اگر پشيمان شديد، از گرد من بگريزيد.
به خدا سوگند، ديدار با پروردگارم را با همين نيت و بصيرت كه مراست ناخوش ندارم. كه در آن شادمانى بزرگ من است و رهايى من است از اين همه مدارايى كه با شما مىكنم و رنجى كه از شما مىكشم. همانند آن اشتران جوان كه در كوهانشان به ظاهر رنجى مشاهده نمىشود ولى از درون دردناك است يا همانند آن جامه كهنه كه چون يك جاى آن را بدوزند از جاى ديگرش پاره شود.
اين بگفت و از منبر فرود آمد.
آنگاه برفت تا به غريين [٣٧] رسيد، در آنجا حجر بن عدىّ كندى را از ميان سواران خود