الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٦٤ - تاختن ضحّاك بن قيس و رويارويى حجر بن عدىّ با او
ياران من با من بودند و كس آب به همراه نداشت. يكى را فرستادم كه از جايى آب بيابد. به راهى رسيدم و آن را در پيش گرفتم. شنيدم كه كسى مىخواند:
|
دعانى الهوى فازددت شوقا و ربّما |
|
|
عشق مرا فراخواند و بر شوق من در افزود
|
دعانى الهوى من ساعة فاجيب |
|
|
چه بسا دعوت عشق را در همان ساعت پاسخ گويم.
آن مرد به سوى من آمد. گفتم: اى بنده خدا، مرا آبى ده. گفت: نه به خدا، مگر آنكه بهاى آن به من دهى. پرسيدم: به چند مىدهى؟ گفت: به بهاى خونبهايت. گفتم:
نمىپندارى، بر تو واجب است كه مهمان را نان و آب دهى و اكرام كنى؟ گفت: گاه سخاوت مىورزيم و گاه بخل و گفتم: نپندارم كه هرگز از تو كار نيكى سر زده باشد. مرا اندكى آب ده.
گفت: نمىتوانم. گفتم: به جاى تو نيكى خواهم كرد و تو را جامه خواهم داد. گفت: نه به خدا آب به جرعهاى كمتر از صد دينار ندهم. گفتم: واى بر تو مرا آب ده. گفت: واى بر تو بهاى آن بده. گفتم: به خدا كه اكنون هيچ ندارم تو مرا آب ده و سپس با من بيا تا بهاى آن بدهم. گفت: نه به خدا. گفتم: آب به من بده، اسبم را نزد تو به گرو مىگذارم و بعد بهاى آن مىدهم. گفت: چنين باد. و پيشاپيش من به راه افتاد تا به خيمههايى رسيديم و مردم بر سر آبى گرد آمده بودند. گفت: اينجا بايست تا برايت آب بياورم. گفتم: نه، با تو نزد آن مردم مىآيم. از اينكه مردم را و آب را ديده بودم ملول شد و رفت تا به خانهاى داخل شد و با كاسه آبى آمد و گفت: بنوش. گفتم: نمىخواهم و خود به نزديك آن مردم رفتم و گفتم مرا آب دهيد. پيرمردى به دخترش گفت: آبش بده. دختر بر پاى خاست. زنى زيباتر از او نديده بودم. كاسهاى آب و شير برايم آورد. آن مرد كه از او آب خواسته بودم و نداده بود پيش آمد و گفت: تو را از تشنگى نجات دادم، اكنون مزد مرا نمىدهى؟ به خدا قسم رهايت نمىكنم تا مزد من تمام بدهى. گفتم: بنشين تا مزد تو بدهم. نشست. من نيز فرود آمدم و آب و شير از دست آن دوشيزه بستدم و بخوردم. مردمى كه در آنجا بودند بر ما گرد آمدند. گفتم: اين مرد فرومايهترين مردمان است و با من چنين و چنان كرده است. و اين پيرمرد بهتر از اوست كه از او آب خواستم و بىهيچ چشمداشتى به دختر خويش فرمان داد كه مرا آب دهد. مرد اين صد دينار بر عهده من دارد. مردم آن مرد بخيل را دشنام دادند و نكوهش كردند. در حال جمعى از ياران من برسيدند و مرا به عنوان امير سلام گفتند. آن مرد بترسيد و زارى كرد و خواست برخيزد كه برود. گفتم: از اينجا مرو تا آن صد دينار كه بايد به تو بدهم ادا كنم. اسب مرا گرفته بود.
نشست و نمىدانست كه با او چه خواهم كرد. چون بسيارى از ياران من گرد آمدند، گفتم تا بار مرا نزديك آورند، بياوردند. آن مرد را فراخواندم و صد تازيانه زدم. پير مرد و دخترش را پيش خواندم و صد دينار زر و چند دست جامه دادم و هر يك از آن مردم را كه بر سر آب بودند جامهاى بخشيدم و به او هيچ ندادم. مردم كه بر سر آب بودند گفتند: اى امير او سزاوار اين كيفر بود و تو نيز شايسته چنين خيرى هستى كه كردى.