الغارات - تلخیص و ترجمه عبدالمحمد آیتی - الصفحة ١٦٣ - تاختن ضحّاك بن قيس و رويارويى حجر بن عدىّ با او
ورودش در شهر ما مرتكب شده مباهات مىكند؟ ... به خدا سوگند، كينهتوزانهترين اعمالش را به يادش آوردم. ضحاك چون بشنيد اندك زمانى چون رسواشدگان و شرمساران خاموش شد و سپس گفت: بلى، آن روز سرانجام چنان شد و اين سخن به دشوارى بر زبان آورد و از منبر فرود آمد.
من به عبد الرحمن گفتم، (يا به او گفته شد) چه دليرى كردى وقتى كه آن روز را به يادش آوردى و اعتراف كردى كه در آن روز خود هم در ميان لشكر على (ع) بودهاى! گفت: «لَنْ يُصِيبَنا إِلَّا ما كَتَبَ اللَّهُ [٤٠]» به ما نخواهد رسيد مگر آنچه خدا براى ما مقرّر داشته.
محمد بن ابى مخنف از پدرش و او از عمش روايت مىكند كه گفت:
چون ضحاك به كوفه آمد. عبد الرحمن بن مخنف را گفت: آن روز كه در مغرب تدمر پيكار مىكرديم، مردى در ميان شما ديدم كه هرگز چنو مردى نديدهام. به ما حمله كرد آن سان كه فوجى را كه من در آن بودم در هم كوفت و چون رفت كه بازگردد، من بر او حمله كردم و نيزهاى بر او زدم. بر زمين افتاد، سپس بر پاى خاست، چنانكه گويى آسيبى نديده بود، برفت. پس از اندك زمانى بازگرديد و بازهم به همان فوج كه من در آن بودم تاختن آورد و يكى را به خاك هلاك افكند چون آهنگ بازگشت نمود، من بر او حمله كردم و با شمشير ضربتى بر سرش زدم.
پندارى كه تيغ من در استخوان سرش جاى گرفت. او نيز مرا ضربتى زد كه كارگر نيامد و از ميدان برفت. با خود گفتم كه ديگر بازنمىگردد ولى به خدا سوگند چه سهمناك بود وقتى كه ديدم كه سربندى بر سر بسته و مىآيد. گفتم: مادرت برايت زارى كند، آيا آن دو ضربت تو را از پيكار ما بازنداشت. گفت: نه، كه اين جنگ را جهاد در راه خدا مىدانم. پس بر ما تاختن آورد مرا ضربتى زد و او را ضربتى زدم يارانش نيز بر ما حمله كردند و ما از هم جدا شديم كه شب ميان ما پرده قيرگون افكنده بود.
عبد الرحمن بن مخنف او را گفت: اين همان روزى است كه اين مرد- يعنى ربيعة بن ناجد- در آن عرصه حاضر بود. او سوار دلير خاندان است و نپندارم كه آن مرد را نشناسد.
ضحاك از ربيعه پرسيد: آيا او را مىشناسى؟ گفت: آرى، پرسيد: كيست؟ گفت: من.
گفت: جاى ضربهها را به من بنماى. ربيعه به او نشان داد. ضربتى بود در استخوان جاى كرده. او را گفت: امروز درباره ما چه مىگويى؟ آيا هنوز همان مىگويى كه آن روز مىگفتى؟
گفت: رأى امروز رأى همگان است. ضحاك بن قيس گفت: امروز بر شما باكى نيست و تا زمانى كه خلافى از شما سر نزده در امان هستيد. ولى شگفت در اين است كه چگونه از زياد رهايى يافتهاى و تو را با آن كسان كه كشت، نكشت؟ و تو را چون ديگران نراند؟ گفت: آرى، راند ولى خدا مرا از كشته شدن به دست او نجات داد.
ضحاك گفت: به خدا سوگند كه در آن راه سخت تشنه شدم، زيرا اشترى كه بر آن آب نهاده بوديم گم شد. خود نيز به خواب رفتم و از راه به دور افتادم. چون بيدار شدم تنها چند تن از