ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٩٣ - داستان ادريس پيغمبر(ع)(روايات و اقوال مختلف در باره آن جناب و سر گذشت او)
مىرفته كه معادل عمل همه مردم اهل عصرش بوده است، ملك الموت- فرشته مامور- از او خوشش آمد، از خدا اجازه خواست تا به زمين نازل شود و با او همنشين گردد خداى تعالى اجازهاش داد، پس فرشته و ادريس در زمين به سير و گردش و عبادت خدا پرداختند، ادريس از عبادت رفيقش خوشش آمد چون ديد كه اصلا از عبادت خسته و كسل نمىشود، از او سببش را پرسيد، و اصرار كرد، فرشته خود را معرفى كرد، معلوم شد كه همان ملك الموت است، و چون از عبادت وى خوشش آمده از خدا خواسته است تا اجازه مصاحبت با وى را به او بدهد.
ادريس وقتى فهميد رفيقش از جنس بشر نيست، بلكه ملك الموت است، سه حاجت درخواست كرد: اول اينكه ساعتى او را قبض روح كند و دوباره جانش را برگرداند، ملك الموت با كسب اجازه از خداى تعالى اين كار را كرد، دوم اينكه او را به آسمان ببرد و آتش دوزخ را به او نشان دهد، ملك الموت اين كار را نيز با كسب اجازه برايش انجام داد، سوم اينكه بهشت را به او نشان دهد، آن را نيز انجام داد، و وقتى كه ادريس داخل بهشت شد و از ميوههاى آن خورد و از آبش آشاميد، ملك الموت گفت حال بيا تا بيرون رويم همه حوائجت را بر آوردم، ادريس از بيرون شدن امتناع ورزيد و به يكى از درختهاى بهشتى چسبيد كه به هيچ وجه بيرون نمىآيم، و در مقام احتجاج گفت: مگر غير اين است كه هر كسى بايد مرگ را بچشد؟ من كه چشيدهام، و مگر غير از اين است كه هر كسى بايد وارد جهنم شود، من كه وارد آن نيز شدهام، و مگر غير اين است كه هر كس وارد بهشت شود ديگر بيرون نمىآيد؟
پس من بيرون نمىآيم، ملك الموت در جوابش عاجز گشت: خداى تعالى به ملك الموت فرمود: ادريس عاجزت كرد، پس متعرض او مشو، بگذار بماند، و به همين جهت ادريس در بهشت باقى ماند[١].
اين روايت را عرائس نيز آورده، و آن را از وهب نقل كرده، و در آخر روايت او اين اضافه آمده است: پس ادريس در آنجا زنده است، گاهى در آسمان چهارم خداى را بندگى مىكند، و گاهى در بهشت به تنعم مىپردازد [٢].
و در مستدرك حاكم از سمره روايت مىكند كه گفت: ادريس مردى سفيد روى، بلندقامت، تنومند، فراخ سينه، بدنش كم موى، سرش پر موى بود، و يكى از دو چشمش از
[١] الدر المنثور، ج ٤، ص ٢٧٤.
[٢] عرائس، ص ٤٣.