ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ١٥٣ - مقصود از اينكه مشركان گفتند خدا فرزند گرفته و احتجاج خداوند در رد اين سخن باطل
تشريفى.
( لَقَدْ جِئْتُمْ شَيْئاً إِدًّا) ...(أَنْ دَعَوْا لِلرَّحْمنِ وَلَداً ) كلمه اد - به كسره همزه- به معناى هر چيزى است كه منكر و شنيع باشد، و كلمه تفطر به معناى انشقاق و دو نيم شدن است، و كلمه خرور به معناى سقوط، و كلمه هد به معناى هدم و ويرانى است.
اين آيات در مقام بزرگ شمردن گناه و عظيم دانستن آثار گناه است، كه آن را به محسوس مثل مىزند و مىفرمايد: شما با اين حرف خود، امرى منكر و زشت و شنيع مرتكب شديد، كه آن چنان آثار سوء آن بزرگ است كه نزديك است آسمان متلاشى گردد و زمين بشكافد و كوهها فرو ريزد، آن طور فرو بريزد كه گويا يك خانه فرو مىريزد.
( وَ ما يَنْبَغِي لِلرَّحْمنِ أَنْ يَتَّخِذَ وَلَداً إِنْ كُلُّ مَنْ فِي السَّماواتِ وَ الْأَرْضِ إِلَّا آتِي الرَّحْمنِ عَبْداً) ...(يَوْمَ الْقِيامَةِ فَرْداً ).
مراد از آمدن يك يك آنان به حالت بندگى خدا اين است كه همه متوجه اويند و ممثل در برابر او بايستند، در حالى كه مملوك محضند، هر يك آنان مملوك خدايند، مالك نفع و ضرر و مرگ و حيات و نشور خود نيستند، و اين امرى است كه همين الآن هم ملازم آدمى در زندگى دنيا است، و به همين جهت در آيه، آمدن به حال بندگى، مقيد به قيامت نشده به خلاف مضمون آيه چهارم.
و مراد از شمردن ايشان تثبيت عبوديت براى آنان است، زيرا بردگان بعد از شمردن و تثبيت در ديوان بندگان، و تسجيل عبوديت بر آنان، سرنوشتشان معين مىشود، ارزاقشان و وظائفشان و امورى كه در آنها عمل مىكنند، همه تقدير مىگردد.
و مراد از آمدن تك و تنها در قيامت، آمدن با دست خالى است كه مالك هيچ چيز از آنهايى كه در دنيا به حسب ظاهر مالك بودند نباشد، در دنيا گفته مىشد: فلانى حول و قوهاى دارد، صاحب مال و اولاد و انصار است، وسائل و اسباب زندگيش فراهم است، و همچنين باور كرده بود كه مالك است. ولى آن روز تمامى اين اسباب از او فاصله گرفتهاند، و او تك و تنها است، هيچ چيزى با او نيست، و او به حقيقت معناى عبوديت عبدى است كه هيچ چيز را مالك نبوده و نخواهد بود، آرى كار قيامت همين است كه حقايق را جلوهگر مىسازد.
از آنچه گذشت معلوم شد كه آنچه آيات در استدلال بر نفى ولد متضمن آن است يك حجت است، كه خلاصهاش اين است كه هر چه و هر كس در آسمانها و زمين است بنده خدا