ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٩٢ - داستان ادريس پيغمبر(ع)(روايات و اقوال مختلف در باره آن جناب و سر گذشت او)
ادريس را به او روزى كند، و ميان او و وى دوستى برقرار سازد، خدايش اجازه داد.
پس ادريس همواره از او پرسشها مىكرد، از آن جمله يكى اين بود كه تو گفتى گرامىترين فرشتگان نزد ملك الموت هستى، و بيش از سايرين نزد او مكان و منزلت دارى، حال با چنين منزلتى نزد او برايم شفاعت كن تا اجل مرا تاخير بيندازد تا بيش از پيش به شكر و عبادت خدا بپردازم، فرشته گفت: خداوند اجل هيچ كس را تاخير نمىاندازد، ادريس گفت: بله، و ليكن اين را بيشتر دوست دارم، گفت: بسيار خوب، من با او گفتگو مىكنم، و قول مىدهم كه آنچه بتواند در باره يكى از بنى آدم انجام دهد در باره تو انجام دهد.
پس فرشته ادريس را حمل كرده به آسمان برد، و در جايى كه آفتاب طلوع مىكند نهاد، و خودش نزد ملك الموت آمده و حاجت ادريس را به عرض رساند و شفاعتش كرد، ملك الموت گفت: من چنين اختيارى ندارم، ولى تنها اين احسان را مىتوانم در حق او بكنم كه اگر دوست بدارد بگويم چه وقت اجلش مىرسد گفت بگو، پس ملك الموت به دفتر خود نگاهى كرده، گفت: اسم او فلان است، و به گمانم او هرگز نمىميرد، چون او را مىبينم كه در محل طلوع آفتاب مىميرد، فرشته گفت: اتفاقا من او را در همانجا گذاشته و نزد تو آمدهام، ملك الموت گفت: پس برگرد كه گمان نمىكنم او را زنده ببينى، زيرا به خدا سوگند چيزى از اجل او باقى نمانده، پس فرشته برگشت و او را مرده يافت[١].
اين روايت را الدر المنثور نيز از ابن ابى شيبه و ابن ابى حاتم، از ابن عباس از كعب، روايت كرده، چيزى كه هست در روايت كعب آمده: فرشتهاى كه بر ادريس در آمد همان فرشتهاى بوده كه همواره عمل ادريس را بالا مىبرده، و نيز در آن آمده كه همه روزه از ادريس عملى بالا مىبرده كه معادل عمل همه اهل زمين و معاصرين وى بوده است، و از اين جهت از ادريس بسيار خوشش آمده از خدا درخواست اجازه كرد تا بر زمين وارد شود و با ادريس بناى رفاقت بگذارد، و پس از كسب اجازه بر او نازل شده و با او رفاقت كرد ...[٢].
و ابن ابى حاتم به طريقى ديگر اين روايت را از ابن عباس نقل كرده، و در آن آمده كه ادريس در ميان دو بال فرشته نامبرده از دنيا رفته است[٣].
و نيز در الدر المنثور است كه ابن منذر، از عمر مولاى غفره، و او بدون ذكر سند از رسول خدا ٦ روايت كرده كه از ادريس به تنهايى عمل و عبادتى بالا
[١] عرائس، ص ٤٢.
[٢] ( ٢، ٣) الدر المنثور، ج ٤، ص ٢٧٤.
[٣] ( ٢، ٣) الدر المنثور، ج ٤، ص ٢٧٤.