ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٤٠ - داستان زكريا و يحيى در انجيل
گفت شما به كسى ظلم نكنيد و افتراء نبنديد و به مواجب خود اكتفاء كنيد.
در همان موقعى كه مردم منتظر و همه در دلهايشان در باره يوحنا فكر مىكردند كه نكند او همان مسيح باشد يوحنا به همه چنين جواب گفت: من شما را به آب تعميد مىدهم، و ليكن بعد از من كسى نزد شما مىآيد كه از من قوىتر است، كسى است كه من خود را قابل آن نمىدانم كه بند كفشش را باز كنم، او به زودى شما را به روح القدس و آتش غسل خواهد داد كه طبقش در دست او است و به زودى خرمن خود را پاكيزه كرده گندمها را در انبار خود جمع نموده، كاه را به آتشى كه هرگز خاموش نشود و به چيزهاى بسيارى ديگر آتش مىزند، و همين طور مردم را موعظه مىكرد و بشارت مىداد.
و اما هيرودس رئيس ربع به خاطر اينكه آبرويش در ميان مردم در مساله هيروديا همسر برادرش فيلبس و نيز به خاطر شرارتهايى كه داشت به مخاطره افتاده بود، يك خطايى بزرگتر از همه مرتكب شد و آن اين بود كه يوحنا را به زندان افكند.
و در انجيل[١] آمده كه هيرودس خودش به دست خود يوحنا را به زندان مىبرد و بند بر او مىنهاد و اين كار را به خاطر هيروديا همسر برادرش فيلبس مىكرد، چون خودش با او ازدواج كرده بود، و يوحنا با اين عمل وى مخالفت مىكرد، كه ازدواج تو با همسر برادرت حلال نيست، و از همين روى هيروديا كينه او را در دل داشت، مىخواست او را بكشد، نمىتوانست، چون هيرودس از يوحنا حساب مىبرد و مىدانست كه او مردى نكوكار و مقدس است، و همواره او را محافظت مىكرد كلامش را شنيده اعمال بسيارى به جا مىآورد و سخنش را به خوشى مىشنيد تا آنكه روزى چنين اتفاق افتاد كه هيرودس براى جشن ميلادش شامى تهيه كرده، بزرگان مملكت و افسران ارتش و هزارههاى لشگر را دعوت كرده بود، موقعى كه همه جمع شده بودند دختر هيروديا وارد شده در مجلس رقصى كرد كه هيرودس و كرسىنشينان او همه خوشحال شدند، شاه بدو گفت: هر چه مىخواهى بخواه تا به تو بدهم و سوگند ياد كرد كه هر چه از من بخواهى مىدهم هر چند نصف مملكتم باشد، دختر برون شده به مادرش بگفت و پرسيد كه چه بخواهم؟ گفت سر بريده يوحنا معمدان را بخواه، دختر در همان لحظه و به سرعت نزد شاه رفت و گفت: مىخواهم همين الآن سر بريده يوحنا معمدان را در طبقى برايم حاضر كنى، شاه در اندوه شد، چون از يك سو نمىخواست چنين كارى بكند و از سوى ديگر جلو كرسىنشينان خود سوگند ياد كرده بود و لذا جلادى را فرستاد
[١] مرقس اصحاح ششم ١٧- ٢٩.