ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٨٩ - داستان ادريس پيغمبر(ع)(روايات و اقوال مختلف در باره آن جناب و سر گذشت او)
ادريس طعام مبر، سه روز گرسنه ماند و گرسنگى از پايش در آورد، پس ندا كرد كه بار الها رزق مرا از من حبس كردى با اينكه هنوز زندهام و قبض روحم ننمودهاى؟ خداى تعالى به او وحى فرستاد: از اينكه سه روز غذا به تو نرساندم جزع مىكنى ولى از گرسنگى اهل قريهات هيچ ناراحت نيستى با اينكه آن بىنوايان بيست سال است دچار قحطى هستند، تازه وقتى به تو مىگويم دعا كن تا برايشان باران بفرستم از دعا هم بخل مىورزى اينك با گرسنگى ادبت كردم (تا بدانى چه مزهاى دارد) و حال بايد از اين غار و كوه پائين روى و به دنبال كار و كسب باشى، از اين به بعد رزقت را به كار و كوشش خودت محول كردم. ادريس از كوه پايين آمده به دهى در آن نزديكيها رسيد، خانهاى ديد كه دود از آن بلند است، به عجله بدان سو رفت، زنى پير و سالخورده يافت كه دو قرص نان خود را روى ساج مىپزد، ادريس گفت: اى زن قدرى طعام به من بده كه از گرسنگى از پاى در آمدم، زن گفت: اى بنده خدا نفرين ادريس براى ما چيزى باقى نگذاشته تا به كسى انفاق كنيم و سوگند ياد كرد كه غير از اين دو قرص هيچ چيز ندارم، اگر معاشى مىطلبى از غير اهل اين ده بطلب. ادريس گفت: لا اقل مقدارى به من طعام بده كه بتوانم جانم را حفظ كنم و راه بروم تا به طلب معاش برخيزم، گفت اين نان بيش از دو قرص نيست، يكى براى خودم است و يكى براى فرزندم، اگر سهم خودم را بدهم مىميرم، و اگر سهم پسرم را بدهم او مىميرد، و چيزى زايد بر آن هم نداريم، گفت فرزند تو صغير است، نصف نان براى او بس است، و نصف ديگرش را به من بده، زن راضى شد و نصف قرص را به او داد.
فرزند آن زن وقتى ديد كه ادريس سهم نان او را مىخورد از شدت نگرانى افتاد و مرد، مادرش گفت: اى بنده خدا پسرم را از شدت جزع نسبت به قوت لا يموتش كشتى؟
گفت: مترس و نگران مباش كه همين ساعت به اذن خدا زندهاش مىكنم، آن گاه دو بازوى كودك را گرفت گفت: اى روح كه از بدن او به امر خدا بيرون شدهاى به اذن خدا برگرد كه من ادريس پيغمبرم، روح كودك برگشت.
مادر كودك وقتى كلام ادريس را شنيد، و شنيد كه گفت: من ادريسم، و نيز ديد كه فرزندش زنده شده، فرياد زد كه شهادت مىدهم كه تو ادريس پيغمبرى، پس از خانه بيرون شده با بانگ هر چه بلندتر در ده فرياد زد: مژده مژده كه فرج نزديك شد، و ادريس به داخل قريه آمد، پس ادريس خود را به آن مكانى كه پادشاه جبار زندگى مىكرد و به صورت تلى خاك در آمده بود رسانيد، در آنجا نشست و جمعى از اهل قريه گردش جمع شده التماس كردند و طلب ترحم نموده، درخواست كردند دعا كند تا باران بر آنان ببارد، گفت: دعا