ترجمه تفسیر المیزان - علامه طباطبایی - الصفحة ٩١ - داستان ادريس پيغمبر(ع)(روايات و اقوال مختلف در باره آن جناب و سر گذشت او)
نمايد تا از او راضى گردد و بالش را به او برگرداند، ادريس دعا كرد و خدا بالش را برگردانيد و از او راضى شد.
فرشته در تلافى احسان ادريس به او گفت: آيا حاجتى دارى؟ گفت: بلى، دوست مىدارم مرا به آسمان ببرى تا ملك الموت را ببينم، چون هر وقت به ياد او مىافتم زندگى بر من تلخ مىشود، پس فرشته او را بر بال خود گرفته به آسمان چهارم آورد، در آنجا ملك الموت را ديد كه از تعجب سر خود را تكان مىداد، ادريس بر وى سلام كرد، و پرسيد چرا سر خود را تكان مىدهى؟ گفت: خداى رب العزة مرا دستور داده بود تو را بين آسمان چهارم و پنجم قبض روح كنم، من عرضه داشتم: پروردگارا ميان هر يك از آسمانها پانصد سال، و قطر هر آسمانى هم پانصد سال راه، فعلا فاصله ميان من و ادريس چهار آسمان است، چگونه او خود را بدينجا مىرساند، اينك مىبينم كه خودت آمدى، پس او را قبض روح نمود، اين است معناى آيه(وَ رَفَعْناهُ مَكاناً عَلِيًّا).
مؤلف: اين حديث را على بن ابراهيم قمى در تفسير خود از پدرش، از ابى عمير، از شخصى از امام صادق (ع) آورده[١].
و در معناى آن كافى نيز از على بن ابراهيم از پدرش، از عمرو بن عثمان، از مفضل بن صالح، از جابر، از ابو جعفر (ع)، از رسول خدا ٦ نقل كردهاند[٢].
و اين دو روايت، و مخصوصا روايت دومى[٣] با ضعف سندى كه دارند، نمىشود مورد اعتماد قرار گيرند، چون با ظاهر كتاب كه دلالت بر عصمت ملائكه و نزاهتشان از كذب و خطا دارد، مخالف مىباشند.
ثعلبى در كتاب عرائس از ابن عباس و ديگران روايتى آورده كه خلاصهاش اين است كه: روزى ادريس در گرماى آفتاب راهپيمايى كرده و از حرارت آن آزار ديد، با خود گفت: يك روز در حرارت آفتاب راه رفتم اينقدر ناراحتم كرد، پس آن كسى كه آفتاب را حمل مىكند و در هر يك روز پانصد سال راه مىبرد چه حالى دارد؟ پس دعا كرد كه بار الها سنگينى آن را بر دوش آن ملك سبك گردان، و گرمايش را برايش تخفيف ده، خدا دعايش را مستجاب كرد، و آن ملك از خداى تعالى سبب را پرسيد، و فهميد كه اين سبكى و تخفيف حرارت كه در حمل او پيدا شده از دعاى ادريس بوده است، پس از خدا خواست تا ديدار
[١] تفسير قمى، ج ٢، ص ٥١.
[٢] فروع كافى، ج ٣، ص ٢٥٧، ح ٢٦.
[٣] به خاطر مفضل بن صالح كه دروغگو و جعال حديث بوده.