حکمتها و اندرزها - مطهری، مرتضی - الصفحة ٢٠٢
زراعت و تجارت میکنند ، حفر قناعت و یا درختکاری میکنند ، این کار را بر آنها عیب میگرفتند . یک روز ، گرمی هوای تابستان شدت کرده بود . آفتاب بر مدینه و باغات و مزارع اطراف مدینه به شدت میتابید . در همین حال یکی از این طبقه اتفاقا به نواحی بیرون مدینه آمده بود ، ناگهان چشمش افتاد به مرد فربه و درشت اندامی که معلوم بود در این وقت برای سرکشی به مزارع خود بیرون آمده و به واسطه فربهی و خستگی به کمک چند نفر که از کسان خودش بودند راه میرفت . آن مرد زاهد مسلک با خود اندیشید که این مرد فربه کیست که به خاطر مال دنیا در این هوای گرم بیرون آمده است ؟ نزدیکتر شد ، دید این مرد فربه محمد بن علی بن الحسین یعنی امام باقر است . مرد زاهد مسلک به خیال خود خواست امام را مورد ملامت قرار دهد ، نزدیک آمد و سلام کرد و جواب سلام گرفت . بعد گفت : آیا سزاوار است کسی مثل تو دنبال کار دنیا بیرون رود ؟ اگر در همین حالت اجلب فرا رسد جواب خدا را چه میدهی ؟ امام خود را به دیوار تکیه داد و فرمود : اگر در همین حال اجل من برسد خوشوقتم که در حال عبادت از دنیا رفتهام . من آدمی هستم عیالمند ، زندگی و خرج دارم ، اگر زحمت نکشم و کار نکنم باید دست حاجت پیش تو و امثال تو دراز کنم . زاهد همینکه این بیان منطقی را شنید گفت راست گفتی ، من خواستم تو را نصیحت کنم اما دانستم من در اشتباهم و تو مرا نیکو نصیحت کردی .